عقلِ عملی در برهۀ جنگی
۱. اکنون باید عمدۀ بضاعت خویش را صرف "جنگ" کنیم؛ همچنان که در دورۀ دفاع مقدّس، امام خمینی معتقد بود که اولویّت نخست انقلاب، جنگ است، اینک نیز باید به جنگ اندیشید و "اقتضائات وضعیّت جنگی" را دریافت. باید همۀ مناسبات و معادلات خویش را متناسب با این موقعیّت خاص، تغییر بدهیم و اینگونه نباید که وضع پیشاجنگ و پساجنگ، یکسان باشد. اکنون دورۀ "اصالت جنگ" است و بدینجهت، باید به همهچیز از دریچۀ مقتضیات و ضرورتهای جنگ نگریست. نگاه اصالی به جنگ، خودبهخود، روح و صورت حیات ما را از حال عادی به حال جنگی سوق میدهد و فرعیّات و حواشی را دور میسازد. برایناساس، هر آنچه که به پیشبرد جنگ کمک میکند، قطعیّت و حتمیّت دارد و باید بر صدر بنشیند. ما گریزی از وضعیّت جنگی نداریم؛ عالَم تجدّد، مظهر نفسانیّت و فرعونیّت است و چنین عالَمی، حیات و بسطِ دعاوی دینی را برنمیتابد و میخواهد همچنان مادّیّت و عصیان و خودخواهی حاکم باشد. نمیتوان توقع داشت که این دیگریِ غالب و سودجو، آرام بنشیند و برای برچیدن و براندازی ما کوشش نکند. دراینحال، جنگ در میگیرد و "بقا"ی یکی از معبر "فنا"ی دیگری میگذرد. ازاینجهت، چنین جنگی را باید "جنگ وجودی" انگاشت.
۲. جنگ در منطق و موضعِ عالَم انقلابی، "دلیل" و "معنا"یی دارد که با عالَم تجدّد، متفاوت است؛ چنانکه امام خمینی، دفاع مقدّس را جنگ "حق/باطل" و "خیر/شر" و "عقل/جهل" و "کفر/ایمان" انگاشت تا نشان بدهد که نزاع بر سر جغرافیای خاکی و ملّیّتِ محض نیست، بلکه هویّت قدسی و محاسبۀ دینی در پشتصحنۀ دفاع مقدّس قرار دارد. امروز نیز باید معنا و مضمونِ حقیقی جنگ را کشف و فهم کرد و به این پرسش پاسخ داد که جنگ بر سر چیست؟ باید از جنبۀ ایجابی و اثباتی، بر فضیلت عالَم انقلابی و حقانیّت دعاوی "استقلالطلبانه" و "ظلمستیزانه" و "دینمآبانۀ" آن اصرار ورزید و از جنبۀ سلبی و نفیی، "سلطهطلبی" و "تفرعن" و "زیادهخواهیِ" تمدّن غربی را آشکارتر ساخت. این منازعه، "تمدّنی" و "هویّتی" است و هرگز در ساحت سیاست و اقتصاد، خلاصه نمیشود، بلکه ریشه در دو نوع نگاه متضاد به عالَم و آدم دارد. باید "خودآگاهی دینی" در جامعه آفرید تا از این زاویه به جنگ نگریسته شود و حسِ مسئولیّت تاریخی و معنوی در جامعه، بیدار و فعّال شود. واضحترین و بیپیشفرضترین استدلال این است که ما اکنون، هزینۀ "استقلال" خویش را میپردازیم؛ چون میدانیم که اگر راه سازش را در پیش بگیریم، هزینههای بسیار بیشتری را متحمّل خواهیم شد. این مقاومت، منطقی و موجّه است، نه ایدئولوژیک و نامعقول. باید ثابت کنیم که ما، "هیجانی" و "ماجراجو" و "متعصّب" نیستیم و فقط در نسبت با نظم شیطانیِ جهانیشده، "استثنایی" به شمار میآییم؛ هرچند جوامع و مردمانی در همین جهان متجدّد هستند که در طرف درست تاریخ ایستادهاند و جانب ما را میگیرند.
۳. پس از رحلت امام خمینی، باید شهادت آیتالله خامنهای را تلخترین و جانگدازترین حادثۀ انقلاب دانست. ما با یک "واقعۀ عظیم" روبرو هستیم. آنچه که رخ داده، یک "فاجعۀ معنوی" است؛ نایب امام معصوم - علیهالسلام - که سیوشش سال، عهدهدارِ نهاد ولایتفقیه بود و همۀ تکالیف خویش را بهگونهای عالی و تمامعیار به انجام رسانید، به شهادت رسیده است؛ آن هم با همدستیِ شیطان بزرگ و غدّۀ سرطانیِ منطقه. زعیم شیعیانِ جهان که منزلتی قدسی و محبوبیّتی بینظیر داشت، ناجوانمرادنه و سبعانه به شهادت رسیده است؛ درحالیکه این اقدام، برخلاف منطق متعارف و عمومی جنگ است. مسأله از حق حاکمیّت ملّی و دستاندازی به یک نظام سیاسیِ قانونی، بسیار فراتر است؛ چون حرمت و منزلت یک رهبر دینی و معنوی، نادیده انگاشته شده است. ولیّفقیه، مبدأ مشروعیّت در نظام اسلامی است؛ چنانکه از سوی امام غایب – علیهالسلام – به ولایت و زعامت بر جامعۀ اسلامی گمارده شده است. در نظام و جامعۀ اسلامی، هیچکس همرتبۀ ولیّفقیه نیست و او جنبۀ قدسی و معنوی دارد. هیچ "خط قرمز"ی در حکومت دینی، از این امر، مهمتر و برجستهتر نیست. حتّی ولیّفقیه، معیار و مقوّم دینیبودن حکومت است؛ بهطوری که امام خمینی تصریح کرد که اگر در ساختار حکومت، ولیّفقیه در میان نباشد، چنین حکومتی، "حکومت طاغوت" خواهد بود نه "حکومت الله". به چنین کسی، تهاجم و تعدّی شده است. روشن است که طرف مقابل، "کافرِ حربی" و "مهدورالدم" به شمار میآید و قتلش بر مسلمانان واجب است؛ یعنی اینک افزون بر سلمان رشدی، میتوان جانِ ترامپ و نتانیاهو را نیز بدون دادگاه گرفت و آنها را به دَرَک واصل کرد.
۴. نزاع آمریکا با انقلاب ایران، "نزاع ذاتی" است و هیچ مذاکرهای نمیتواند آن را برطرف کند. ناسازگاریهای ذاتی، گفتگوپذیر نیستند و هرچه بر مسیر مذاکره اصرار شود، حاصلی نخواهد داشت، جز آنکه این قبیل مذاکرهها، به روزنهای برای نفوذ یا براندازی تبدیل خواهند شد. به این دلیل، باید دریچۀ مذاکره را برای همیشه مسدود کرد و آن را "بنبستِ محض" انگاشت. تخیّلِ عامدانۀ گشایش از طریق مذاکره، هزینههای گزافی را بر ما تحمیل کرد و فرصتهای مهمی را از دست ما ستاند. امروز باید معطوف به عدممذاکره و گذار قطعی و مطلق از آن، "اجماع ملّی" شکل بگیرد و "بنبستانگاری مذاکره"، به یک امر بدیهی در ذهنیّت جمعی ایرانیان تبدیل بشود. جنگ کنونی، یک واقعیّت عیان و تجربۀ محسوس است که باید به آن استناد کرد و آن را دلیل قلمداد کرد. همۀ آنچه که لیبرالهای ایرانی در دهههای گذشته دربارۀ ربطدادن گشایش اقتصادی به مذاکرۀ با آمریکا بافته بودند، واسازی شد و از دست رفت. جنگ در پوشش مذاکره نشان داد که غرض، براندازی است و سودای سرنگونی از تفکّر دولتهای آمریکا زدوده نمیشود و اعتماد و خوشبینی و گفتگو، خطای محض است. پس از این حجم از تجربهها و عینیّتهای تلخ، دیگر باید به امتناعِ مطلق رو بیاوریم و آمریکا را به فراموشی بسپریم. تعارض ما، "حلشدنی" و "گفتگویی" و "سوءتفاهم" نیست، بلکه طرف مقابل، جز به تسلیم و انقیاد و تجدید استعمار نمیاندیشد و تا ایران را به گاو شیرده فرونکاهد، قانع نخواهد شد.
۵. لایۀ دیگر از آنچه که در بند پیشین گفته شد، این است که باید به این جنگ ادامه داد و آتشبس را هرگز نپذیرفت. باید در این جنگ، دو هدف را دنبال کرد؛ یکی "بازدارندگی" و دیگری "انتقام". هرچه که در این باره مماشات کنیم و تساهل بورزیم، چندی بعد باید دوباره هزینه بپردازیم. اگر خط جنگ را تا این نقاط طی نکنیم و به حداقلها بسنده کنیم، ریشهها را نخشکاندهایم و باید در انتظار "بازتولید جنگ" باشیم. باید به همۀ خطوط قرمزِ طرف مقابل حمله کرد و ملاحظهها و احتیاطهای رایج را نادیده انگاشت. باید همۀ توان را به عرصۀ جنگ آورد و کار را به تمامیّت و کمال رسانید. آنچه اندوختهایم را باید اینک به میدان بیاوریم تا هوس جنگ و براندازی را از دشمن بزداییم. ضربههای میانه و بینابینی، کارساز نیستند و قدرت بازدارندگی ندارند. باید در دل دشمن، رعب و یأس و پشیمانی افکند و او را برای همیشه به عقب راند. باید نشان داد که ایران، درهمشکستنی نیست و خواهناخواه، باید از معارضۀ با آن دست کشید. فقط یک جنگ قاطع و پیشبینیناپذیر و شجاعانه میتواند چنین ذهنیّتی در دشمن ایجاد کند. اگر مذاکره، بیراهه است، جنگهای مهارشده و مقطعی نیز قادر به ایجاد وادادگیِ بلندمدّت و فلجکننده در دشمن نیستند. نباید "ضربۀ نهایی" را به فردا حواله کرد و گامبهگام پیش رفت، بلکه باید یک جنگ ترکیبی و تمامعیار را رقم زد. برایناساس، باید به جامعه تفهیم کرد این جنگ، برای زندگی و صلح است؛ ما گریزی از این نداریم که با زبان قدرت با غرب سخن بگوییم و برتری و اقتدار و عزم خویش را نشان بدهیم تا بمانیم. غرب وحشی، زبان دیپلماسی نمیفهمد و موجودیّت و حیات و کیان ما را نشانه گرفته است و میخواهد مستقل نباشیم.
۶. حتّی در جنگ نظامی، آنچه که تعیینکننده و سرنوشتساز است، "اراده" است؛ جنگ سخت نیز در باطن و حقیقت خویش، "جنگ ارادهها" است و طرفی میتواند غالب شود که ارادهاش، دچار تزلزل نمیشود و نمیشکند. باید در کلّیّت حاکمیّت و جامعه، چنین ارادهای پدید بیاید؛ باید مطلقها و نهایتها و حداکثرها را بخواهیم و اراده کنیم و گرفتار محافظهکاری و مصلحتاندیشی و میانهروی نشویم. اینچنین ارادهای، تاریخ فردا را خواهد ساخت؛ وگرنه چهبسا با وجود قدرت نظامی و فنی، از راه بمانیم و به هدفها نرسیم. باید به گزینۀ تسلیم، نهِ قاطع و نهایی گفت و سرسختانه ایستاد و عقبنشینی نکرد. مواضع بینابینی، زهر مُهلک است و در دشمن، طمع و هوس میآفریند. باید همۀ کنشهای ما، حاکی از ارادۀ قطعی باشد؛ ارادهای که به افق معنایی و هویّتی یک جامعه تبدیل شده و به هیچ بهایی و در برابر هیچ چالش و تهدیدی فرو نمیریزد. روشن است که هنگامیکه یک جامعۀ ایمانی و معنوی، به لحظۀ "ارادۀ مشترکِ قطعیشده" برسد و بر سرِ طلب و خواستهاش حاضر به هیچ معاملهای نشود، ناامیدی و انفعال بر دشمن غالب خواهد شد.
* مهدی جمشیدی، عضو هیئت علمی دانشگاه