خدا از ما چه می‌خواهد؟
اندیشه سیاسی ۱۴۰۵/۰۲/۲۱ بازدید: 42 نویسنده: admin

خدا از ما چه می‌خواهد؟

به گزارش روابط عمومی پژوهشگاه علوم و  معارف انقلاب اسلامی، حجت الاسلام محمدرضا بابایی با اشاره به شهادت بزرگان به مسئله‌ای بنیادین در تجربه دینی معاصر می‌پردازد: چگونه ایمان پس از «فقدان» یک تکیه‌گاه اساسی ــ به‌ویژه فقدان یک انسان وارسته و شاخص ــ می‌تواند از وابستگی به واسطه‌ها عبور کند و به نسبتی مستقیم با خدا بدل شود؟

نویسنده با تحلیل روان‌کاوانه‌ی وضعیت سوگ و حیرت پس از مرگ یک «نشانه» (که در لابه‌لای متن، اشاره به شهادت یکی از اولیای الهی دارد)، نشان می‌دهد که واکنش اولیه ــ «این نباید اتفاق می‌افتاد» ــ ریشه در «توهم استثنا بودن» دارد. او با یادآوری سنت‌های الهی و قاعده‌مندی ابتلا در تاریخ انبیا و اولیا، این توهم را می‌شکند و فقدان را نه یک حادثه‌ی تصادفی، بلکه دعوتی برای «بازتعریف نسبت» می‌فهمد.

بابایی میان «ایمان وابسته» (که در سایه‌ی حضور یک واسطه شکل می‌گیرد) و «ایمان مستقل» (که در مواجهه با غیاب، خود را به‌عنوان یک انتخاب زیسته اثبات می‌کند) تمایز می‌گذارد. او امتحان را نه ابزاری برای «ساختن»، بلکه وسیله‌ای برای «آشکار کردن» آنچه درون است تعریف می‌کند. در ادامه، شهادت را نه پایان، بلکه «افق امتداد» می‌نامد و سرانجام، «وظیفه در اکنون» را کشف پاسخی عملی و متمرکز در همین شرایط خاص می‌داند.

نوشتار با این پرسش به پایان می‌رسد که آیا ما حاضریم نسبتی را که خدا از ما می‌خواهد ــ نه در شعار، بلکه در نحوه‌ی زیستن ــ تحقق بخشیم؟

 


مشروح این جستار را به قلم حجت الاسلام محمدرضا بابایی در ادامه بخوانید:


خدا از ما چه می‌خواهد؟

حجت الاسلام محمدرضا بابایی

 

مقدمه

گاهی فقدان، نه صرف از دست دادن یک شخص، بلکه از دست دادن یک «نسبت» است؛ نسبتی که ما بی‌آنکه متوجه باشیم، بر آن ایستاده بودیم. تا وقتی هست، به چشم نمی‌آید؛ مثل هوایی که تنفسش می‌کنیم. اما همین که نباشد، ناگهان چیزی در درون فرو می‌ریزد؛ شبیه لغزیدن آرام زمینی که پیش‌تر محکم می‌پنداشتیمش.

در چنین لحظه‌ای، ذهن ابتدا سراغ توضیح می‌رود. چرا چنین شد؟ چرا اکنون؟ چرا او؟ اما این «چرا»ها، اغلب به جایی نمی‌رسند، چراکه مسئله در سطح دیگری قرار دارد. گویی پرسش واقعی، هنوز طرح نشده است.

این جمله که « ما به او تکیه می‌کردیم» در ظاهر ساده است، اما اگر اندکی در آن مکث کنیم، لایه‌های پنهانی از معنا را آشکار می‌کند. تکیه کردن، همیشه یک عمل آگاهانه نیست. گاهی صرفاً در نحوه زیستن ما رسوب می‌کند. در تصمیم‌ها، در اطمینان‌ها، در آرامش‌هایی که بی‌دلیل به‌نظر می‌رسند. او بود، و همین «بودن»، برای ما نوعی کفایت می‌آورد.

اما اکنون، در غیاب او، چیزی بیش از یک خلأ احساسی رخ داده است. ما با پرسشی مواجه شده‌ایم که تا پیش از این، نیازی به طرح آن نمی‌دیدیم. اگر او نباشد، ما به چه چیزی تکیه می‌کنیم؟ و شاید دقیق‌تر از آن، آیا آنچه ما به آن تکیه کرده بودیم، خود او بود، یا چیزی که در او متجلی شده بود؟

این‌جاست که فقدان، از سطح یک حادثه، به سطح یک امکان ارتقاء تغییر معنا می‌دهد. امکانی که البته، به‌سادگی به دست نمی‌آید. زیرا نخست باید بپذیریم که آنچه تا پیش از این، برای ما «ایمان» می‌نمود، ممکن است در لایه‌هایی، متکی به حضور یک واسطه بوده باشد. واسطه‌ای که حالا نیست، و همین، ما را ناگزیر می‌کند به بازنگری.

شاید مسئله این نباشد که چرا او رفت. شاید مسئله این باشد که ما، در غیاب او، چگونه باید بایستیم. ایستادنی که دیگر نمی‌تواند صرفاً بر عادت‌های پیشین استوار باشد. ایستادنی که از ما می‌خواهد نسبت خود را، نه با یک شخص، بلکه با حقیقتی که او به آن تکیه داشت، بازتعریف کنیم.

و در این میان، پرسشی آرام آرام در عمق ذهن شکل می‌گیرد؛ پرسشی که با تأمل باید به آن نزدیک شد:

در چنین لحظه‌ای، خدا از ما چه می‌خواهد؟

ایمان وابسته، ایمان مستقل

ما به او تکیه می‌کردیم؛ بله، این را باید با صداقت تمام گفت، بی‌آنکه از آن شرم داشته باشیم. تکیه کردن، همیشه نشانه ضعف نیست؛ گاهی نشانه تشخیص درست برای استحکام است. ما در او چیزی یافته بودیم که در بسیاری از خودمان نمی‌یافتیم، نوعی ثبات، نوعی اطمینان، نوعی نسبت روشن با خدا. او، برای ما صرفاً یک «شخص» نبود؛ بیشتر شبیه یک «نشانه» بود، نشانه‌ای از اینکه می‌توان در این جهان، به‌گونه‌ای دیگر ایستاد.

اما همین‌جا، اگر اندکی دقیق شویم، یک لغزش ظریف رخ داده است. ما به او تکیه می‌کردیم، اما کمتر از خود پرسیده‌ایم که او به چه تکیه کرده بود. گویی نگاه ما، در همان سطح نخست متوقف مانده بود. ما نتیجه را می‌دیدیم، نه منشأ را. آرامش او را می‌دیدیم، اما کمتر به آن منبعی که این آرامش از آن می‌جوشید، التفات داشتیم.

اعتماد او، از جنس دیگری بود. او خود تکیه‌گاه نهایی بود؛ بلکه به چیزی تکیه داده بود که تزلزل در آن راه نداشت. ما در حضور او، به‌طور غیرمستقیم، به خدا نزدیک می‌شدیم، اما این نزدیکی، تا حدی «واسطه‌مند» بود. نه به این معنا که نادرست باشد، بلکه به این معنا که کامل نیست.

اینجا همان نقطه‌ای است که فقدان، چهره دیگری از خود را نشان می‌دهد. فقدان، صرفاً گرفتن نیست؛ گاهی نوعی پس زدن است، پس زدنی به سوی منشأ. وقتی واسطه کنار می‌رود، نگاه ناچار می‌شود مستقیم‌تر شود، دقیق‌تر شود، تیزتر شود. دیگر نمی‌توان پشت آرامش دیگری پنهان شد. دیگر نمی‌توان اطمینان را به‌صورت قرضی تجربه کرد.

اما آیا ایمان ما، در غیاب او، همچنان پابرجاست؟ یا آنچه ما ایمان می‌پنداشتیم، تا حدی، اتکایی پنهان به حضور او بوده است؟

پاسخ به این پرسش آسان نیست، زیرا با لایه‌هایی از خود ما درگیر است که معمولاً از دید پنهان می‌مانند. ما دوست داریم ایمان را امری درونی و مستقل بدانیم، اما واقعیت این است که ایمان، در بسیاری از مواقع، در شبکه‌ای از روابط، الگوها و تکیه‌گاه‌ها شکل می‌گیرد. این، ضعف نیست؛ بخشی از حقیقت انسانی ماست. اما اگر در همین سطح باقی بماند، در لحظه‌ای مانند اکنون، دچار تزلزل می‌شود.

ایمان وابسته، ایمانی است که در حضور یک تکیه‌گاه شکوفا می‌شود، اما در غیاب او، به‌سرعت دچار اضطراب می‌گردد، چراکه هنوز به مرحله بلوغ نرسیده است. این ایمان، نیاز به رشد دارد؛ رشدی که به وقتش تنها در مواجهه با فقدان ممکن می‌شود.

در مقابل، ایمان مستقل، نه به معنای بی‌نیازی از دیگران، بلکه به معنای داشتن یک نسبت مستقیم و بی‌واسطه با خداست. نسبتی که حتی اگر همه نشانه‌ها کنار بروند، همچنان باقی می‌ماند. این ایمان، آرامش خود را از بیرون قرض نمی‌گیرد؛ از درون یک اتصال عمیق‌تر تغذیه می‌کند.

اما رسیدن به چنین ایمانی، یک تصمیم لحظه‌ای نیست. نمی‌توان صرفاً با یک گزاره، خود را به آن قانع کرد. اینجا، نوعی «تحول در نسبت» لازم است. باید آنچه را که پیش‌تر از طریق دیگری تجربه می‌کردیم، اکنون در خود این نسبت بازسازی کنیم. گویی مسیری که پیش‌تر از میان او عبور می‌کرد، اکنون باید در درون ما امتداد یابد.

شاید به همین دلیل است که فقدان، با همه سنگینی‌اش، حامل یک دعوت پنهان است. دعوتی به عبور. عبور از سطحی از ایمان که در آن، دیگری برای ما می‌ایستد، به سطحی که در آن، ما خود باید بایستیم. نه به‌تنهایی، بلکه در نسبتی مستقیم‌تر با همان حقیقتی که او را استوار کرده بود.

در این میان، اگر اندکی صادق باشیم، درمی‌یابیم که اضطرابی که اکنون تجربه می‌کنیم، صرفاً ناشی از از دست دادن او نیست؛ بلکه ناشی از مواجهه با خود ماست، با ایمانی که اکنون باید بدون تکیه‌گاه آشنا، خود را اثبات کند.

و شاید این، آغاز یک مسیر تازه باشد. مسیری که در آن، دیگر نمی‌توان به واسطه‌ها بسنده کرد. مسیری که در آن، باید پرسید اگر او نبود، ما چگونه باید همان نسبت را حفظ کنیم؟

پرسشی که به‌تدریج، ما را از سطح وابستگی عبور می‌دهد و به آستانه‌ای می‌رساند که در آن، ایمان، دیگر نه یک میراث، بلکه یک انتخاب زیسته است.

 

سنت‌های الهی و توهم استثنا بودن

در مواجهه با فقدان، یکی از نخستین واکنش‌های ذهن، نوعی ناباوری خاموش است. نه به‌صورت انکار، بلکه به‌شکل یک احساس پنهان؛ که «این نباید اتفاق می‌افتاد.» گویی در پس ذهن ما، تصوری نانوشته وجود دارد که جهان، دست‌کم در مورد ما، باید به‌گونه‌ای دیگر پیش برود. تصوری که خود را آشکار نمی‌کند، اما در لحظه بحران، ناگهان سر برمی‌آورد.

این احساس، ریشه در نوعی «توهم استثنا بودن» دارد. ما، آگاهانه یا ناآگاهانه، گمان می‌کنیم که قواعد کلی تاریخ، در مورد ما اندکی نرم‌تر عمل خواهند کرد. گویی رنج، فقدان، یا گسست‌های بزرگ، برای دیگران است؛ برای گذشته است؛ برای روایت‌هایی که شنیده‌ایم، نه برای اکنون ما.

اما کافی است اندکی از این دایره تنگ فاصله بگیریم و به سیر تاریخ نظر کنیم. آن‌گاه درمی‌یابیم که آنچه امروز برای ما رخ داده، نه یک استثنا، بلکه بخشی از یک الگوی مکرر است. الگویی که در آن، جبهه حق، همواره در دل فقدان‌ها و امتحان‌ها مسیر خود را ادامه داده است.

اگر به این خط ممتد بنگریم، از آغاز تا اکنون، درمی‌یابیم که هیچ‌گاه قرار نبوده است که این مسیر، بی‌هزینه طی شود. حتی در نزدیک‌ترین و خالص‌ترین نقطه‌های آن، یعنی در زندگی اولیای الهی، این قاعده به‌شکلی آشکار حضور دارد. آن‌ها، که خود حاملان روشن‌ترین نسبت با خدا بودند، از این سنت مستثنا نشدند. بلکه دقیق‌تر بگوییم، بیش از دیگران در معرض آن قرار گرفتند.

در چنین افقی، دیگر نمی‌توان فقدان را به‌عنوان یک «اختلال» در نظم عالم فهمید. بلکه باید آن را در چارچوب «سنت» دید. سنتی که نه به معنای تکرار بی‌روح، بلکه به معنای قاعده‌مندی عمیق جریان تاریخ است. در این سنت، ایمان، در خلأ شکل نمی‌گیرد؛ در متن مواجهه با دشواری‌ها، با گسست‌ها، با لحظه‌هایی که همه‌چیز به‌نظر در حال فروپاشی است، معنا پیدا می‌کند.

اما چرا ما همچنان از این قاعده شگفت‌زده می‌شویم؟ چرا هر بار، فقدان را همچون حادثه‌ای پیش‌بینی‌ناپذیر تجربه می‌کنیم؟ شاید به این دلیل که ایمان ما، هرچند در سطح آگاهی به این سنت‌ها اذعان دارد، اما در سطح زیسته، هنوز آن‌ها را درونی نکرده است. ما می‌دانیم که این مسیر، مسیر ابتلاست؛ اما وقتی ابتلا به ما می‌رسد، گویی دانسته‌هایمان از نو به چالش کشیده می‌شود.

این فاصله میان «دانستن» و «زیستن»، همان جایی است که توهم استثنا بودن در آن ریشه می‌گیرد. ما تاریخ را می‌خوانیم، اما خود را در امتداد آن نمی‌بینیم. گویی آنچه برای پیشینیان رخ داده، به آن‌ها تعلق دارد، نه به ما. در حالی که حقیقت، دقیقاً در خلاف این جهت است. ما، ادامه همان مسیر هستیم؛ با همان قواعد، با همان سنت‌ها.

البته یادآوری سنت‌های الهی، صرفاً یک تذکر ذهنی نیست؛ نوعی بازگرداندن خود به جایگاه واقعی‌مان در این جریان است. وقتی درمی‌یابیم که آنچه رخ داده، در امتداد یک قاعده است، نه یک استثنا، نوعی آرامش عمیق‌تر شکل می‌گیرد. نه آرامشی سطحی که رنج را انکار کند، بلکه آرامشی که رنج را در یک چارچوب معنادار قرار می‌دهد.

در چنین نگاهی، دیگر پرسش «چرا این اتفاق افتاد؟» به‌تدریج جای خود را به این پرسش می‌دهد که «این اتفاق، در این سنت، از ما چه می‌خواهد؟» این جابه‌جایی ظریف، اما تعیین‌کننده است. زیرا ما را از موضع اعتراض یا حیرت صرف، به موضع فهم و مسئولیت منتقل می‌کند.

شاید بتوان گفت که یکی از کارکردهای مهم فقدان، همین شکستن توهم استثنا بودن است. و این شکستن، هرچند در ابتدا با نوعی تلخی همراه است، اما در عمق خود، نوعی رهایی به همراه دارد. رهایی از این تصور که ما باید در حاشیه امنی از تاریخ بایستیم؛ و ورود به این فهم که ما، در متن همان میدانی قرار داریم که پیش از ما نیز بسیاری در آن آزموده شده‌اند.

در این صورت دیگر نمی‌توان به گذشته به‌عنوان صرفاً یک روایت نگریست. گذشته، به‌نوعی آینده ما را نیز در خود دارد. و اکنون، ما در نقطه‌ای ایستاده‌ایم که آنچه پیش‌تر شنیده‌ایم، باید در آن زیسته شود.

اینجاست که سنت‌های الهی، از سطح دانسته‌ها، به سطح تجربه منتقل می‌شوند. و در این انتقال، ایمان، اگر بخواهد باقی بماند، ناگزیر است که خود را بازتعریف کند.

 

امتحان، جایی که ایمان عریان می‌شود

وقتی از «امتحان» سخن می‌گوییم، اغلب ذهن‌مان به سوی نوعی موقعیت دشوار می‌رود؛ وضعیتی که باید آن را «تحمل» کرد تا از آن عبور کنیم. اما این تصویر، هرچند بی‌راه نیست، چیزی از حقیقت امتحان را پنهان می‌کند. امتحان، صرفاً یک مرحله گذرا یا یک مانع در مسیر نیست؛ بلکه لحظه‌ای است که در آن، آنچه پیش‌تر در درون ما پنهان بوده، به سطح می‌آید. نه چیزی به ما افزوده می‌شود، نه چیزی از ما کاسته؛ بلکه آنچه هست، آشکار می‌شود.

امتحان، بیش از آنکه «ساختن» باشد، «آشکار کردن» است. و همین، آن را به تجربه‌ای خاص بدل می‌کند. زیرا در این لحظه، دیگر نمی‌توان به تصورات پیشین درباره خود تکیه کرد. آنچه ما گمان می‌کردیم هستیم، با آنچه در عمل از ما سر می‌زند، روبه‌رو می‌شود. فاصله‌ای که گاه، بیش از آن چیزی است که انتظارش را داشتیم.

عبارت «البلاء للولاء» را بارها شنیده‌ایم؛ شاید حتی آن را تکرار کرده‌ایم، بی‌آنکه به تمام لایه‌هایش اندیشیده باشیم. اگر آن را از سطح یک شعار عبور دهیم، به معنایی می‌رسیم که چندان آسان نیست: بلا، نه برای سنجش تحمل ما، بلکه برای سنجش نسبت ماست. نسبت ما با آنچه ادعا می‌کنیم به آن وفاداریم.

در لحظه امتحان، وفاداری یک واقعیت زیسته است. یا هست، یا نیست. یا در تصمیم‌ها، در واکنش‌ها، در نحوه ایستادن ما بروز می‌کند، یا در همان‌جا فرو می‌ریزد. و این فرو ریختن، اگر رخ دهد، بیش از آنکه ناشی از شدت بلا باشد، ناشی از ناپایداری آن نسبتی است که پیش‌تر، آن را بدیهی می‌پنداشتیم.

شاید به همین دلیل است که امتحان، همواره با نوعی اضطراب همراه است. نه فقط به‌خاطر سختی‌های بیرونی، بلکه به‌خاطر مواجهه‌ای که با خود ما ایجاد می‌کند. گویی پرده‌ای کنار می‌رود و ما، بی‌واسطه، با حقیقت خود روبه‌رو می‌شویم. حقیقتی که همیشه هم مطابق با تصویر ذهنی‌مان نیست.

یک نکته ظریف وجود دارد که اگر از آن غفلت کنیم، ممکن است در فهم امتحان دچار خطا شویم. امتحان، لزوماً به معنای تنبیه نیست. این‌گونه نیست که هر بلا، نشانه نوعی کاستی یا خطا باشد. بلکه در بسیاری از موارد، دقیقاً برعکس است. شدت امتحان، با میزان ظرفیت و موقعیتی که فرد یا جامعه در آن قرار دارد، نسبت دارد.

اگر این نکته را بپذیریم، آنگاه می‌توانیم به تجربه‌ای که اکنون در آن قرار داریم، از زاویه‌ای دیگر نگاه کنیم. شاید آنچه ما به‌عنوان یک فشار یا گسست تجربه می‌کنیم، در لایه‌ای عمیق‌تر، نشانه‌ای از قرار گرفتن در یک موقعیت تعیین‌کننده باشد. موقعیتی که در آن، انتخاب‌ها و نحوه ایستادن ما، صرفاً پیامدهای فردی ندارد، بلکه در یک مقیاس وسیع‌تر معنا پیدا می‌کند.

در چنین لحظه‌ای، دیگر نمی‌توان به‌صورت پراکنده و بدون تمرکز زیست. امتحان، نوعی «تمرکز» می‌طلبد. تمرکز بر آنچه اکنون از ما خواسته می‌شود، نه آنچه پیش‌تر عادت داشتیم انجام دهیم. گاهی، همین جابه‌جایی کوچک، دشوارترین بخش ماجراست. زیرا ما را از منطقه آشنای خود بیرون می‌کشد.

اما شاید مهم‌ترین ویژگی امتحان، این باشد که در آن، امکان «ارتقاء» و «سقوط» به‌طور هم‌زمان وجود دارد. هیچ‌چیز از پیش تعیین نشده است. همان‌قدر که می‌توان در این موقعیت رشد کرد و به سطحی عمیق‌تر از ایمان رسید، می‌توان دچار فرسایش شد و آنچه پیش‌تر ساخته شده بود را از دست داد.

این دوگانه، امتحان را به لحظه‌ای حساس بدل می‌کند. لحظه‌ای که در آن، کوچک‌ترین غفلت‌ها می‌توانند پیامدهای بزرگی داشته باشند، و در عین حال، کوچک‌ترین ایستادگی‌ها نیز می‌توانند افق‌های تازه‌ای بگشایند.

در این میان، شاید یکی از خطاهای رایج، این باشد که امتحان را امری جمعی بدانیم و مسئولیت آن را در سطحی کلی حل کنیم. در حالی که هرچند این موقعیت، ابعادی جمعی دارد، اما در نهایت، هر فرد، در نسبت خود با آن قرار می‌گیرد. هر کس، به‌گونه‌ای خاص، در این میدان حضور دارد و نمی‌تواند این حضور را به دیگری واگذار کند.

اینجاست که «وظیفه» معنا پیدا می‌کند. نه به‌عنوان یک دستور بیرونی، بلکه به‌عنوان پاسخی که هر فرد باید در درون خود بیابد. اینکه در این لحظه، چه چیزی از من خواسته می‌شود؟ چه باید بکنم تا این نسبت، نه‌تنها حفظ شود، بلکه عمق یابد؟

پاسخ به این پرسش، برای همه یکسان نیست. اما اصل پرسش، مشترک است. و شاید بتوان گفت که همین پرسش، یکی از نشانه‌های ورود به سطحی عمیق‌تر از ایمان است. ایمانی که دیگر به دانستن بسنده نمی‌کند، بلکه می‌خواهد در عمل، خود را محقق کند.

در نهایت، امتحان را نمی‌توان دور زد. نمی‌توان از آن عبور کرد، بدون آنکه در آن درگیر شد. اما می‌توان نحوه حضور در آن را انتخاب کرد. می‌توان آن را صرفاً به‌عنوان یک فشار تجربه کرد، یا به‌عنوان فرصتی برای دیدن، فهمیدن، و دگرگون شدن.

و شاید در همین انتخاب است که پاسخ آن پرسش اولیه، اندک‌اندک روشن می‌شود.

خدا، در این لحظه، از ما چه می‌خواهد؟

شاید بیش از هر چیز، می‌خواهد که «واقعی» باشیم؛ در نسبت‌مان، در ایمان‌مان، و در ایستادن‌مان.

 

شهادت؛ پایان یا افق؟

در امتداد این تأمل، به نقطه‌ای می‌رسیم که از آغاز، در پس همه این سطور حضور داشته است و احتمالا شما هم حسش کرده‌اید: شهادت! واژه‌ای که آن‌قدر تکرار شده که گاه، لایه‌های زنده و جاری معنای خود را از دست می‌دهد و به مفهومی آشنا اما کم‌تحرک بدل می‌شود. اما در لحظه‌ای که با فقدان واقعی روبه‌رو می‌شویم، این واژه، ناگهان از نو و در سطح تجربه جان می‌گیرد.

ما معمولاً شهادت را به‌مثابه «پایان» می‌فهمیم؛ نقطه‌ای که در آن، زندگی یک فرد به پایان می‌رسد و جای خود را به یاد و خاطره می‌دهد. این فهم، هرچند از حیث ظاهری درست است، اما اگر در همین سطح باقی بماند، ما را از درک افق حقیقی آن بازمی‌دارد. زیرا شهادت، در سنتی که از آن سخن می‌گوییم، بیش از آنکه یک پایان باشد، نوعی «امتداد» است.

امتداد چه چیزی؟

امتداد همان نسبتی که در طول حیات، شکل گرفته و در لحظه شهادت، به نهایت خلوص خود می‌رسد. در این معنا، شهادت نه یک گسست، بلکه نوعی پیوستگی عمیق‌تر است. پیوستگی با مسیری که از پیش آغاز شده و اکنون، در نقطه‌ای خاص، به شکلی دیگر ادامه می‌یابد.

اگر این نگاه را بپذیریم، آنگاه فقدان ناشی از شهادت، معنای متفاوتی پیدا می‌کند. دیگر صرفاً از دست دادن یک فرد نیست؛ بلکه مواجهه با یک «افق» است. افقی که به ما نشان می‌دهد این مسیر، تا کجا می‌تواند امتداد یابد. افقی که از ما می‌پرسد نسبت تو با این امتداد چیست؟

در اینجا، مفهوم «ارث» معنایی عمیق‌تر پیدا می‌کند. اگر شهادت، در طول تاریخ اولیای الهی تکرار شده، نه از سر تصادف، بلکه به‌عنوان بخشی از یک مسیر، آنگاه ما نیز، به‌نحوی، در این امتداد قرار داریم. نه لزوماً به‌معنای تکرار همان سرنوشت، بلکه به‌معنای قرار گرفتن در نسبتی که آن را ممکن می‌کند.

این ارث، بیش از آنکه یک سرنوشت بیرونی باشد، یک ظرفیت درونی است. ظرفیتی برای اینکه انسان، در نقطه‌ای از مسیر، بتواند از خود عبور کند و به سطحی برسد که در آن، دیگر «خود» به‌معنای محدودش تعیین‌کننده نیست. شهادت، در این معنا، نهایت این عبور است؛ جایی که نسبت با خدا، بر هر نسبت دیگری غلبه می‌کند.

اما شاید مهم‌تر از خود شهادت، نحوه مواجهه ما با آن باشد. اینکه آن را چگونه می‌فهمیم، چگونه در خود هضم می‌کنیم، و چگونه اجازه می‌دهیم بر زیست ما اثر بگذارد. اگر آن را صرفاً به‌عنوان یک فقدان ببینیم، ممکن است به نوعی اندوه بسته منتهی شود؛ اندوهی که ما را در خود فرو می‌برد، بی‌آنکه افقی بگشاید.

اما اگر آن را به‌عنوان یک افق ببینیم، به‌عنوان نشانه‌ای از امکان، آنگاه می‌تواند به نیرویی بدل شود که ما را از درون به حرکت درمی‌آورد. نه حرکتی هیجانی و زودگذر، بلکه حرکتی آرام و عمیق، در جهت بازتعریف نسبت‌مان با مسیر.

در این نگاه، شهادت، ما را به چیزی فراتر از سوگواری فرامی‌خواند. به نوعی «ادامه دادن». ادامه دادن همان نسبتی که در زندگی شهید، به اوج رسیده است. این ادامه دادن، لزوماً به معنای انجام کارهای بزرگ و خارق‌العاده نیست؛ بلکه در بسیاری از مواقع، در همان ایستادن‌های کوچک اما صادقانه متجلی می‌شود.

شاید بتوان گفت که مهم‌ترین پرسش‌هایی که شهادت پیش روی ما می‌گذارد، این است:

آیا ما حاضریم در همان مسیری بایستیم که او ایستاد، حتی اگر به همان نقطه نرسیم؟

آیا می‌توانیم آن نسبت را، در حد ظرفیت خود، در زندگی‌مان جاری کنیم؟

در اینجا، شهادت از یک واقعه به یک معیار تبدیل می‌شود. معیاری برای سنجش عمق نسبت ما با آنچه به آن باور داریم. و در این سنجش، نه از ما خواسته می‌شود که شبیه دیگری شویم، و نه اینکه به سطحی دست‌نیافتنی برسیم؛ بلکه از ما خواسته می‌شود که نسبت خود را صادقانه‌تر و عمیق‌تر کنیم.

در این شکل از معنا، شهادت پایان نیست. حتی برای ما که مانده‌ایم هم پایان نیست. بلکه نوعی آغاز است؛ آغاز مواجهه‌ای جدی‌تر با این پرسش که اگر این مسیر، تا چنین افقی امتداد دارد، ما در کجای آن ایستاده‌ایم؟

 

وظیفه در اکنون

مسیر تأمل ما از فقدان آغاز شد، از نسبت‌های پنهان عبور کرد، به سنت‌ها رسید، از دل امتحان گذشت و در افق شهادت مکثی کرد. اما اگر این سیر، در همین سطح باقی بماند، به نوعی فهم معلق می‌انجامد؛ فهمی که هرچند عمیق است، اما هنوز به «اکنون» ما متصل نشده است. و شاید مهم‌ترین بخش ماجرا، دقیقاً همین اتصال باشد.

پرسش از اینکه «خدا از ما چه می‌خواهد؟»، اگر در سطح کلیات بماند، به‌راحتی به پاسخ‌هایی تبدیل می‌شود که می‌توان آن‌ها را تکرار کرد، بی‌آنکه تغییری در زیست ما ایجاد کنند. اما این پرسش، زمانی جدی می‌شود که به لحظه اکنون فرو بیاید. به این روز، به این موقعیت، به این شرایطی که در آن ایستاده‌ایم.

اکنون، دیگر نمی‌توان صرفاً از ایمان، از سنت‌ها، یا از شهادت سخن گفت، بدون آنکه نسبت خود را با آن‌ها در این لحظه مشخص کنیم. اینجاست که «وظیفه» به‌عنوان یک مفهوم زنده وارد میدان می‌شود. وظیفه، نه به‌معنای فهرستی از تکالیف از پیش تعیین‌شده، بلکه به‌معنای پاسخی است که هر فرد، در دل همین شرایط، باید آن را کشف کند.

شاید یکی از دشوارترین بخش‌های این کشف، همین باشد که وظیفه، اغلب در قالب‌های آشنا ظاهر نمی‌شود. ما گاهی به‌دنبال کارهای بزرگ و تعیین‌کننده می‌گردیم، در حالی که آنچه اکنون از ما خواسته می‌شود، ممکن است در سطحی بسیار ساده‌تر، اما عمیق‌تر قرار داشته باشد. ایستادن در یک موضع درست، حفظ یک نسبت، پرهیز از یک لغزش، یا حتی صبر در یک نقطه‌ای که به‌نظر بی‌اهمیت می‌آید.

در چنین لحظه‌ای، مسئله این نیست که ما چه می‌توانیم بکنیم، بلکه این است که چه باید بکنیم. و این «باید»، نه از بیرون، بلکه از درون همان نسبتی که درباره‌اش سخن گفتیم، شکل می‌گیرد. نسبتی که اگر به‌درستی فهم شده باشد، در دل خود، نوعی جهت‌مندی دارد.

اما یک خطر نیز در اینجا وجود دارد. اینکه در مواجهه با وضعیت، دچار پراکندگی شویم. ذهن، میان احتمالات مختلف سرگردان شود، و در نهایت، هیچ تصمیم روشنی شکل نگیرد. این پراکندگی، شاید یکی از نشانه‌های همان ایمانی باشد که هنوز به تمرکز نرسیده است. ایمانی که می‌داند باید کاری بکند، اما نمی‌داند کدام کار، در این لحظه، اولویت دارد.

شاید بتوان گفت که یکی از مهم‌ترین ابعاد وظیفه در اکنون، همین «تمرکز» است. تمرکز بر آنچه واقعاً از ما خواسته می‌شود، نه آنچه به‌نظر مهم می‌آید. و این تمرکز، بدون نوعی سکوت درونی ممکن نیست. سکوتی که در آن، انسان بتواند از هیاهوی بیرونی و درونی فاصله بگیرد و به آن صدای آرامی گوش دهد که جهت را نشان می‌دهد.

در متن اولیه تو، اشاره‌ای به «شب‌های قدر» شده بود. این اشاره، اگر از سطح مناسکی آن عبور کنیم، می‌تواند به‌عنوان یک نماد فهمیده شود: نماد لحظه‌هایی که در آن‌ها، تقدیر، نه به‌معنای جبر، بلکه به‌معنای «تعین یافتن مسیر» است. گویی در چنین لحظه‌هایی، امکان تمرکز، امکان بازنگری، و امکان انتخابی دقیق‌تر فراهم می‌شود.

اگر این نگاه را بپذیریم، آنگاه اکنون ما نیز می‌تواند به‌نوعی «شب قدر» تبدیل شود. نه به‌معنای تکرار یک زمان خاص، بلکه به‌معنای قرار گرفتن در موقعیتی که در آن، هر انتخاب، وزن بیشتری پیدا می‌کند. هر ایستادن، معنای بیشتری می‌یابد. و هر غفلت، پیامدی عمیق‌تر به‌جا می‌گذارد.

در اینجا، تمام آنچه پیش‌تر گفته شد، در یک نقطه همگرا می‌شود. فقدان، سنت، امتحان، و شهادت، همگی زمینه‌ای فراهم کرده‌اند تا ما به این پرسش برسیم:

در این لحظه، چه نسبتی باید با خدا برقرار کنیم که بتواند ما را در این مسیر نگه دارد؟

و شاید پاسخ، نه در یک جمله، بلکه در یک نحوه بودن نهفته باشد. نحوه‌ای از بودن که در آن، انسان می‌کوشد آنچه را که فهمیده، در عمل محقق کند. بی‌ادعا، اما پیوسته. بی‌هیاهو، اما عمیق.

در این نقطه، جستار به اوج خود نزدیک می‌شود؛ جایی که دیگر سخن از مفاهیم نیست، بلکه از نوعی ایستادن است، ایستادنی که دیگر بر تکیه‌گاه‌های پیشین استوار نیست، بلکه بر نسبتی است که باید هر لحظه، از نو، آن را ساخت و حفظ کرد.

 

بازاندیشی

شاید اگر بخواهیم به آغاز بازگردیم، به همان لحظه‌ای که فقدان، ما را متوقف کرد، اکنون بتوانیم آن را به‌گونه‌ای دیگر ببینیم. آنچه در ابتدا، همچون یک گسست تجربه می‌شد، در این سیر، به‌تدریج به‌صورت یک دعوت ظاهر شد. دعوتی نه به بازگشت به گذشته، بلکه به عبور از آن.

ما از تکیه‌گاه‌ها آغاز کردیم، اما در نهایت، به اینجا رسیدیم که مسئله، نه داشتن یا نداشتن تکیه‌گاه، بلکه نوع تکیه کردن است. اینکه آیا آنچه به آن تکیه می‌کنیم، خود پایدار است، یا صرفاً ما را از مواجهه با ناپایداری‌ها دور نگه می‌دارد.

دریافتیم که آنچه رخ داده، نه استثنا، بلکه بخشی از سنتی است که ایمان را در دل ابتلا معنا می‌کند. سنتی که در آن، امتحان، لحظه‌ای برای آشکار شدن است، و شهادت، افقی است که مسیر را روشن می‌کند، نه نقطه‌ای که آن را می‌بندد.

اما همه این‌ها، اگر به اکنون ما نرسد، ناتمام می‌ماند. اکنون، جایی است که این فهم باید به انتخاب تبدیل شود. به نحوه‌ای از بودن که در آن، انسان، به‌جای جست‌وجوی تکیه‌گاه، می‌کوشد خود، در نسبتی مستقیم‌تر با خدا بایستد.

شاید پاسخ پرسشی که از ابتدا با ما بود، هرگز به‌صورت یک گزاره نهایی و قطعی به دست نیاید. و شاید اصلاً قرار نیست چنین شود. زیرا آنچه خدا از ما می‌خواهد، بیش از آنکه در قالب پاسخ‌ها بگنجد، در نحوه‌ای از زیستن تحقق می‌یابد.

زیستنی که در آن، فقدان، بهانه‌ای برای فرو ریختن نیست، بلکه فرصتی برای عمیق‌تر شدن است.

زیستنی که در آن، امتحان، صرفاً تحمل نمی‌شود، بلکه فهمیده می‌شود.

و زیستنی که در آن، انسان، در دل همه این‌ها، آرام‌آرام می‌آموزد که چگونه، بی‌واسطه‌تر به خدا تکیه کند.

شاید در نهایت، همه چیز به همین بازگردد:

مسئله این نیست که خدا از ما چه می‌خواهد،

مسئله این است که ما، تا چه اندازه حاضریم آن نسبتی را که او از ما می‌خواهد، واقعاً زندگی کنیم.

اشتراک‌گذاری:

دیدگاه‌ها

اولین نفری باشید که دیدگاه ارسال می‌کنید.