کتاب «بر مدار میراث؛ روایت استمرار امانت»/ تراث شیعه در تشییع؛ بازتعریف هویت و اقتدار در الگوواره شهادتِ فقیه حاکم
به گزارش روابط عمومی پژوهشگاه علوم و معارف انقلاب اسلامی، کتاب «بر مدار میراث؛ روایت استمرار امانت» که به همت پژوهشگاه علوم و معارف انقلاب اسلامی و دانشگاه امام صادق(ع) منتشر شده، مجموعهای از آثار و جستارهای میانرشتهای است که با محوریت نسبت میان سه مفهوم «امامت»، «میراث» و «استمرار» تدوین شده است. نویسندگان این مجموعه با بهرهگیری از رویکردهای الهیاتی، تاریخی، اجتماعی و فرهنگی، به بررسی چگونگی تداوم یک حقیقت تاریخی پس از شهادت امام شهید، حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنهای و نحوه حضور آن در حافظه و حیات اجتماعی جامعه پرداختهاند.
در کتاب «بر مدار میراث؛ روایت استمرار امانت» سیدجواد حسینی، استادیار معارف اسلامی و فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق(ع)، در مقالهای به بررسی جایگاه «شهادت» در تراث شیعه و نسبت آن با هویت، اقتدار و حاکمیت پرداخته است. او با ترسیم سیر تحول جایگاه فقیه از «فقیه مرجع» به «فقیه مبارز»، «فقیه حاکم»، «فقیه تثبیتکننده» و در نهایت «فقیه حاکم شهید»، تلاش میکند این تحول را در چارچوبی تاریخی و معرفتی توضیح دهد.
نویسنده در ادامه، شهادت آیتالله العظمی امام خامنهای و مراسم تشییع او را در این چارچوب تحلیل کرده و آن را نقطه تلاقی مبارزه، حاکمیت، تثبیت و شهادت میداند. در این خوانش، تشییع صرفاً یک مراسم سوگواری نیست، بلکه بازخوانی میراث هویتی تشیع و پیوند دوباره میان شهادت، حاکمیت، هویت مذهبی و میثاق ملی است.
مشروح این مقاله را در ادامه بخوانید:
تراث شیعه در تشییع؛ بازتعریف هویت و اقتدار در الگوواره شهادتِ فقیه حاکم
سیدجواد حسینی
استادیار معارف اسلامی و فرهنگ و ارتباطات، دانشگاه امام صادق(علیهالسلام)
مقدمه
در تاریخِ طولانیِ میراثِ فکری و سیاسیِ تشیع، مفهوم «شهادت» همواره یکی از ارکانِ بنیادینِ ساختارِ هویتی این مکتب بوده است. شهادت در تشیع، فراتر از یک مفهومِ تکوینی یا یک واقعه تاریخی، «ستونِ فقراتِ معرفتی» این هویت است که جهانبینیِ شیعی را از هرگونه نگاهِ مادیگرایانه یا صرفاً ابزاری مجزا میسازد. شهادت، نه به معنایِ پایانِ حیات، بلکه بهمعنایِ «تکمیلِ هستی در مقامِ مواجهه با باطل» است؛ امری که باعث میشود فرهنگِ تشیع، همواره بر محورِ «ثباتِ قدم در برابرِ تغییراتِ گذرا» استوار باشد.
شهادت در تشیع، «الگویِ اصلیِ مواجهه با رنج» است. برخلافِ فرهنگهاییِ که با رنج بهعنوان یک پدیده بیپایه یا صرفاً یک مصیبت برخورد میکنند، فرهنگِ تشیع، رنجِ ناشی از شهادت را به یک «ابزارِ معرفتی و منبع قدرت» تبدیل کرده است. این فرهنگ یعنی شهادت، «مرگِ آگاهانه» را به بالاترین سطح از «اراده انسانی» پیوند میزند. در این ساختارِ هویتی، قدرتِ سیاسی هرگز نمیتواند مستقل از «حقیقتِ شهادت» تعریف شود؛ چرا که مشروعیتِ هرگونه اقتدار در جهانبینیِ تشیع، در گروِ میزانِ همسوییِ آن با همان الگویِ حماسی و استقامتی است که در شهادت تجلی مییابد؛ بنابراین، شهادت در فرهنگِ تشیع، نه یک «پایان»، بلکه «معناییسازترین» نقطه در مسیرِ حرکتِ تاریخ و استقرارِ نظمِ الهی است.
شهادت در تاریخ تشیع سابقه و قدمت داشته و همواره بهعنوان یک منبع الهامبخش برای فرهنگ شیعه محسوب میشده است. هویتِ حماسیِ تشیع، بر دو ستونِ استوارِ «محراب» و «کربلا» استوار است که در کنار هم، معنایِ عمیقِ «شهادت» را در فرهنگِ این مکتب پیریزی کردهاند. اگر شهادتِ امام حسین(ع) در کربلا، اوجِ تجلیِ «نهضت» و مواجهه حماسی با باطل در ابعادِ اجتماعی و سیاسی است، شهادتِ امام علی(ع) در محرابِ کوفهی، بنیانِ «عدالتِ مقتدرانه» و پیوندِ ناگسستنی میان «حاکمیت» و «ایثار» است. به عبارت روشن تر، شهادت در تاریخ و تراث شیعه همواره عامل حرکت و قیام جامعه بوده است؛ البته شهادت به معنای ضعف نیست بلکه نقطه شروع اقتدار است. از اینمنظر، تاریخِ تشیع، تکرارِ مستمرِ این الگویِ «شهادتِ مقتدرانه» است. از قیامهایِ تاریخی تا تجلیهایِ معاصر، هر بار که حقیقت در مقامِ مواجهه با باطل، هزینهای عظیم را میطلبد؛ اراده شهادت، در قالبِ ساختارهای جدیدِ زمانه بازسازی میشود. شهادت ائمه علیهمالسلام و همچنین اصحاب آنان و در قله این جریان، شهادت سیدالشهدا سلاماللهعلیه و واقعه عاشورا یکی از مهمترین جلوههای شهادت است که در قامت امام شهید خود را نشان داد.
اما واقعه شهادتِ «فقیه حاکم» در معرکه، نهتنها یک رویدادِ تاریخیِ تکاندهنده، بلکه یک «مانورِ قدرتِ بیسابقه» و یک «تغییر پارادایمیک» در تاریخِ سیاسیِ تشیع محسوب میشود. این واقعه، با شکستنِ سنتِ «انزوایِ فقیه» و خروجِ او از حاشیه به مرکزِ میدانِ نبردِ ملی، مرزهای سنتی نهاد مرجعیت را جابهجا کرد. واقعه شهادت آیتالله العظمی امام خامنهای قدسالله نفسه الزکیه، نهاد مرجعیت شیعه در عصر غیبت را از مرحله حاکمیت فقیه به شهادت فقیه ارتقا داد. این الگوواره نوین، الگویی از شهادت را بنیان نهاده است که در آن، شهادت نه از سرِ بیدفاعی یا مظلومیتِ، بلکه در اوجِ مسئولیتِ سیاسی و ملی رخ میدهد؛ یعنی همان جایی که اقتدارِ مذهبی، با اقتدارِ حاکمیتی برای حفظِ بقایِ میهن، تلفیق میشود.
آنچه در این واقعه، معنایی فراتر از یک حادثه تاریخی مییابد، «بیسابقه بودنِ ساختارِ این شهادت» در تاریخِ دورانِ غیبتِ کبری است. این واقعه، درواقع، نوعی «سنتزِ (تلفیق) استراتژیکِ دو بالِ هویت» بود که باعث شکوفاییِ همزمانِ دو ظرفیتِ حیاتی شد: نخست، بالِ هویتِ شیعی که با بازگشت به الگوهایِ حماسی و پیوندِ دوباره «مرجعیت» با «حاکمیت»، از حالتِ تبیینی و صامت (الگوی سنتی عراق) به حالتی «فعال و مقتدر» تغییر یافت؛ و دوم، بالِ هویتِ ملی (میثاقِ استقلال) که با پیوندِ این شهادت به «مسیرِ اعتلایِ کشور»، نشان داد که حاکمیتِ مذهبی، پیوندِ ناگسستنی با «بقایِ میهن» و «عزتِ ملی» دارد.
به بیان دقیقتر، شهادت حضرت آیتالله العظمی امام خامنهای قدسالله نفسه الزکیه بهعنوان فقیه حاکم جهان تشیع در عصر غیبت، فراتر از یک رویدادِ سیاسی، یک «تحولِ معرفتشناختیِ بنیادین» در تراثِ شیعه است. این واقعه با پیوند زدنِ «اقتدارِ حاکمیتی» به «مفهومِ شهادت»، مفهومِ شهادت را به سطحی عمیقتر و کاربردیتر ارتقا داد؛ سطحی که در آن، فداکاری برای «استقلال و اعتلایِ میهن»، به عینِ حقیقتِ دین و تداومِ اراده الهی در زمین تبدیل میشود. این رویداد عظیم، میراثِ (تراث) شیعه را از حالتِ «صبر در انتظار» به حالتِ «اقدام در راهِ حاکمیت» بازتعریف کرد و نشان داد که در مسیرِ رسیدن به تعالی، «هویتِ مذهبی» و «میثاقِ ملی» نه دو مسیرِ مجزا، بلکه دو بالِ یک پروازِ واحد برای تثبیتِ حقیقت هستند.
۱. گذار از فقیه مرجع به فقیه مبارز
در این مرحله، فقیه از یک «منبعِ استنباطِ احکام» که تنها در فضایِ تئوریک و کتبی فعالیت میکند، به یک «کنشگرِ تاریخی» بدل میشود. مرجعیت در اینجا از «صرفِ تقلید در امورِ شخصی»، به سمت «رهبریِ اجتماعی و سیاسی» حرکت میکند. این همان لحظهای است که فقیه، «سکوتِ مصلحتآمیز» را کنار گذاشته و به یک «مبارزِ» تبدیل میشود؛ او دیگر تنها راهنمایِ عبادات نیست، بلکه پیشقراولِ ایستادگی در برابرِ انحرافاتِ اجتماعی است. در سپهرِ سنتیِ تشیع، مرجعیتِ فقهی غالباً در قلمروی «سکونِ معرفتی» تعریف میشد؛ جایی که وظیفه اصلی فقیه، استخراجِ احکام از بطنِ متون و حفظِ سلامتِ پیوندِ فردیِ مکلف با خالق بود. در این الگوواره، فقیه «نگهبانِ مرزهایِ استنباط» است که به تبیینِ احکامِ تکلیفی و وضعی میپردازد؛ اما گذار به مرحله «فقیه مبارز»، به معنایِ فرو ریختنِ دیوارهایِ این فضایِ صامت است.
یکی از عمیقترین لایههای این گذار، تغییر در منطقِ «سکوت» است. در مرجعیتِ سنتی، سکوتِ فقیه در برابرِ بینظمیهایِ سیاسی، غالباً تحتِ عنوانِ «احتیاط» یا «حفظِ حریمِ دین» تبیین میشد تا از ورودِ دین به بازیهایِ قدرت پرهیز شود. اما فقیه مبارز، این منطق را به چالش میکشد. او درمییابد که سکوت در برابرِ انحراف، خود نوعی «تصدیقِ باطل» و عاملی در «تثبیتِ ظلم» است فقیه مبارز با گذار از «فقهِ احتیاط» به «فقهِ اقتضا»، تشخیص میدهد که در لحظاتِ بحرانیِ تاریخ، سکوت دیگر یک انتخابِ مصلحتآمیز نیست، بلکه یک «خیانتِ معرفتی» است؛ چرا که حقیقت، در لحظه برخورد با باطل، از ما خواهانِ «بیان» و «کنش» است، نه سکوت و کنارهگیری. درنهایت، این مرحله گذار، همان «تولدِ دوباره فقیه» در عرصه تاریخ است. فقیه مبارز، تجلیِ این حقیقت است که دین، نه یک مجموعه تئوریک برای مطالعه در اتاقهایِ دربسته، بلکه یک «نیرویِ محرکه تاریخی» است. این گذار، پلی است که از «دانش» به سوی «مسئولیت» امتداد مییابد.
۲. از فقیه مبارز به فقیه حاکم
مبارزه بدون قدرت، تنها یک «شهادتِ انفعالی» است. در این گام، نهضت از مرحله «مقاومت در برابرِ ساختار» به مرحله «ایجادِ ساختار» ارتقا مییابد. فقیه، نهتنها در کنارِ قدرت میایستد، بلکه خود «مرکزِ ثقلِ قدرت» میشود. در این مرحله، «فقه» از یک ابزارِ برای زندگیِ فردی، به یک «منطقِ حکمرانی» بدل میگردد که هدفش، پیادهسازیِ عدالتِ امامی در سطحِ کلانِ سیاسی است. در این مرحله، ما با یکی از دشوارترین و درعینحال حیاتیترین گذارهای تاریخ سیاسی-فقهی مواجه هستیم؛ گذاری که در آن، «حق» از مقامِ اعتراض و فریاد در میدان، به مقامِ تدبیر و نظامبخشی در جایگاهِ حکومت ارتقا مییابد. مبارزه در این سطح، از یک کنشِ پراکنده و اعتراضی، به یک حرکتِ سازمانیافته و ساختاریافته تبدیل میشود. در اینجا، فقیه درمییابد که ایستادگی در برابرِ باطل، تنها با «بیانِ حقیقت» تمام نمیشود، بلکه نیازمندِ «ایجادِ حقیقتِ جایگزین» است؛ یعنی بنا کردنِ نظامی که بتواند در برابرِ هجومِ ساختارهایِ کفر و ظلم، ایستادگی کند و عدالت را از یک آرمانِ انتزاعی به یک واقعیتِ عینی و ملموس در زندگیِ مردم بدل سازد.
در این گامِ تکاملی، ماهیتِ هویتِ فقیه دگرگون میشود؛ او از یک «معترضِ مقتدر» به یک «مدیرِ الهی» تبدیل میگردد. این تغییرِ هویت، یکی از حساسترین فرایندهاست، چرا که فقیه حاکم باید میانِ «آرمانگراییِ بیرحمانه نهضت» و «واقعگراییِ ضرورتهایِ حکمرانی» تعادل برقرار کند. او دیگر تنها با منطقِ «نه» و «امتناع» با جهان درگیر نیست، بلکه با منطقِ «آری» و «بنا کردن» روبهروست. او باید بتواند میانِ اصولِ تغییرناپذیرِ فقه و ضرورتهایِ متغیرِ اداره امورِ عمومی، پلی از «حکمت» بنا کند. در این مرحله، فقیه نهتنها بهعنوان یک عالم، بلکه بهعنوان یک «استراتژیستِ سیاسی» عمل میکند که هدفش، تبدیل کردنِ ارزشهایِ اخلاقی به فرایندهایِ اداری، قانونی و ساختاری است.
همچنین، در این مرحله، «فقه» از یک مجموعه قواعدِ رفتاری برای زندگیِ فردی، به یک «منطقِ جامعِ حکمرانی» ارتقا مییابد. فقه در مقامِ حاکمیت، دیگر تنها بهدنبالِ پاسخ به پرسشهایِ «این عمل حلال است یا حرام؟» نیست، بلکه بهدنبالِ تبیینِ پاسخ به پرسشهایِ کلانِ «این سیاست عادلانه است یا ستمگرانه؟» و «این ساختار، مصلحتِ دین و ملت را تأمین میکند یا خیر؟» است. این همان لحظهای است که تشیع، از یک «ایده مبارزهجویانه» به یک «واقعیتِ حاکمیتی» بدل میگردد و مسیر را برای استمرارِ تاریخیِ آن هموار میسازد.
۳. از فقیه حاکمِ مؤسس به فقیه حاکمِ تثبیتکننده
هر نهضتی با «انقلاب» آغاز میشود؛ اما بقای آن در گرو «نهادینهسازی» است. در این مرحله، کارِ فقیه از «شکستنِ ساختارهای کهن» به «بنا کردن و صیانت از ساختارهای نوین» تغییر مییابد. فقیه در اینجا نقشِ «تثبیتکننده» را ایفا میکند؛ او باید میانِ «روحِ حماسیِ نهضت» و «ثباتِ اداری و سیاسیِ حکومت» پیوند برقرار کند تا از فروپاشیِ دستاوردهایِ مرحله قبل جلوگیری نماید.
در این مرحله، ما با یکی از دشوارترین و حساسترین چالشهای هر حرکتِ تحولآفرین روبهرو هستیم: چالشِ گذار از «شورِ انقلاب» به «نظمِ نهاد». اگر مرحله پیشین، مرحله «فتح» و دستیابی به قدرت بود، این مرحله مرحله «بقاء» و استمرار است. تاریخ نشان داده است که بسیاری از نهضتها در لحظه برخورد با ضرورتهایِ اداری و ساختاری، یا به سمتِ فروپاشیِ آرمانی میروند و یا در دامِ تبدیل شدن به همان ساختارهایِ کهن و صلب گرفتار میشوند. فقیه در این گام، از یک «رهبرِ فتح» به یک «معمارِ ثبات» تغییر نقش میدهد؛ او باید بیاموزد که چگونه پس از ویران کردنِ بناهایِ ظالم، بنایی چنان استوار و منسجم بنا کند که نهتنها در برابرِ طوفانهایِ بیرونی، بلکه در برابرِ فرسایشِ درونی نیز تابآوری داشته باشد.
از منظرِ فقهی نیز، این مرحله مستلزمِ یک «توسعه عملیاتی در فقهِ حاکمیت» است. فقه در مرحله تثبیت، از تبیینِ اصولِ کلیِ حاکمیت به سمتِ تبیینِ «جزئیاتِ مدیریتِ حیاتِ اجتماعی» حرکت میکند. فقیه باید بتواند پاسخهایِ فقهی را برای مسائلِ پیچیده اقتصادی، اداری، حقوقی و اجتماعی که در دورانِ صلح و ثباتِ نسبی بروز میکنند، استخراج و تدوین نماید. در اینجا، فقه دیگر تنها به دنبالِ مشروعیتبخشی به حاکمیت نیست، بلکه به دنبالِ «کارآمدیِ حاکمیت» است. درنهایت، موفقیت در این مرحله، به معنایِ تبدیل شدنِ نهضت به یک «تمدنِ مستقر» است. فقیه تثبیتکننده، با ایجادِ نظم، به جنبشِ خود «عمر» میبخشد. او با گذار از «حکمرانیِ فردی» به «حکمرانیِ نهادی و قانونی»، مسیر را برای نسلهایِ بعدی هموار میکند تا قدرت، از یک «مالکیتِ گذرا» به یک «مسئولیتِ مستمر» بدل شود. این مرحله، نقطه عطفِ تبدیلِ یک «ایده سیاسی» به یک «واقعیتِ تاریخیِ ماندگار» است؛ جایی که نهضت از مرحله «تغییرِ چهره قدرت» عبور کرده و به مرحله «تغییرِ ساختارِ قدرت» و تثبیتِ آن در جریانِ تاریخ دست مییابد. این است مرحلهای که در آن، اراده حق، نهتنها با قدرت، بلکه با «نظم» و «نهاد» همآهنگ میشود.
۴. از فقیه حاکم به فقیه حاکمِ شهید
این حساسترین و عمیقترین گامِ این سیر است. اگر حاکمیتِ فقیه، تنها بر پایه قدرتِ مادی باشد، در برابرِ طوفانهایِ تاریخ، فانی خواهد بود. اما وقتی فقیه، «حاکمیت» را با «شهادت» پیوند میزند، به الگویِ کاملِ این مسیر میرسد. در این مرحله، حاکمیت دیگر تنها مدیریتِ امورِ جامعه نیست، بلکه آمادگیِ مطلق برای «قربانی کردنِ خود در مقامِ صیانت از حق» است. اینجاست که حاکمیت از یک «نهادِ سیاسی» به یک «تجلیِ الهی» بدل میشود. این مرحله، نه یک مرحله تکمیلیِ سیاسی، بلکه یک «تغییرِ الگووارهای وجودی» است. اگر در مراحلِ پیشین، فقیه به دنبالِ دستیابی به قدرت برای «ایجادِ نظم» و «تثبیتِ عدالت» بود، در این مرحله، او به دنبالِ «تثبیتِ حق» از طریقِ «فانیشدن در راهِ حق» است. این گام، درواقع، پاسخ به این پرسشِ بنیادینِ تاریخ است که: «چگونه میتوان از قدرتِ مادی، حقی ابدی و خدایی آفرید؟» پاسخ تنها در یک نقطه تجلی مییابد: در پیوندِ ناگسستنیِ میانِ «کرسیِ حاکمیت» و «میانِ مرگ و شهادت». در این مرحله، فقیه از مقامِ «مدیرِ نظام» به مقامِ «قربانیِ نظام» ارتقا مییابد تا نشان دهد که قدرت، نه برای خودخواهی، بلکه برای «فنایِ خود در مسیرِ حق» به دست آمده است.
حساسیتِ این گام در این است که از تمامِ مدلهایِ سیاسیِ عرفی و مادی فاصله میگیرد. در منطقِ قدرتهایِ بشری، حاکم هرگز حاضر به از دست دادنِ قدرت نیست؛ زیرا قدرت، غایتِ حرکتِ اوست؛ اما در الگویِ «فقیه حاکمِ شهید»، حاکمیت تنها یک «امانت» است که در لحظه آزمونِ اصلی، باید از او بازپس گرفته شود. این مرحله، خطرِ «خودبنیادیِ قدرت» و «تثبیتِ مادیِ حاکمیت» را با خونِ شهادت میشوید. فقیه در این مقام، به جامعه و تاریخ میآموزد که مشروعیتِ حاکمیت، نه در میزانِ تصاحبِ ابزارهایِ جنگ و اداره، بلکه در میزانِ آمادگیِ او برای «ترکِ تمامِ این ابزارها» در سبیلِ حفظِ اصلِ حقیقت است. این همان جایی است که حاکمیت از یک «ساختارِ قراردادی» به یک «تجلیِ الهی» بدل میشود که در آن، حاکم، مظهرِ خودِ حق است که در مسیرِ اثباتِ خویش، از خود میگذرد.
۵. تشیعِ فقیه حاکمِ شهید در مراکزِ تراثِ شیعه
شهادت آیتالله العظمی شهید خامنهای قدسالله نفسه الزکیه و مراسم تشییع باشکوه او در شهرهای مقدس شیعه در حقیقت بازخوانی میراث هویتی شیعه بود؛ «بازگشتِ باشکوه به ریشهها». تشیع در این مرحله، نه یک مکتبِ «انتظارِ مصلح»، بلکه یک مکتبِ «کنشگریِ مقتدرانه در انتظارِ مصلح» است؛ جایی که فقیه حاکم و شهید، همتراز با امامان، پیشقراولِ ایجادِ زمینه ظهورِ حقیقت در جهانِ امروز است.
این مرحله نهایی، درواقع «نقطه عطفِ تئوریک» در تاریخِ اندیشه سیاسیِ شیعه است. ما با ترسیم این سیر، از فقیه مرجع به فقیه مبارز، از فقیه مبارز به فقیه حاکم، از فقیه موسس به فقیه تثبیتکننده و از فقیه حاکم به فقیه شهید در حالِ پردهبرداری از یک«سنتِ مستمر» هستیم. بازگشت به تراث در این سیاق، بهمعنایِ نگاهی موزهای یا نوستالژیک به گذشته نیست؛ بلکه «استخراجِ منطقِ حاکم بر حیاتِ ائمه (علیهمالسلام)» و پیادهسازیِ آن در مختصاتِ دولت-ملتهای نوین است. فقیه در این جایگاه، پلی است میانِ «میراثِ مکتوم» و «تکلیفِ مشهود». بهعبارت روشنتر و دقیقتر آیتالله شهید، آیتالله العظمی خامنهای قدس الله نفسه الزکیه، درحقیقت مبتنی بر عنصر مبارزه حاد سیاسی، کتاب انسان 250 ساله را زندگی کردند.
تشیعِ فقیه حاکمِ شهید، پاسخی به این ادعایِ عرفی است که «دین برایِ سکون است و سیاست برایِ حرکت». با این الگویِ نوین، فقیه ثابت میکند که تشیع در ذاتِ خود، «دینِ حرکت» است. در مراکزِ تراث، این گذار را میتوان بازگشت به «فقهِ کنشگر» دانست؛ فقهی که در دورانِ طولانیِ غیبت، گاه در محاقِ «سکوتِ مصلحتی» یا «انزوایِ فردی» گرفتار شده بود، اکنون با احیایِ مدلِ حاکمیتِ شهید، از انفعال رهایی یافته است. در این قرائت، مفهومِ «انتظار» دچارِ یک چرخشِ بنیادین میشود. انتظار دیگر به معنایِ «نشستن و نظاره کردن» نیست، بلکه به معنایِ «ساختن و قربانیشدن» برایِ هموار کردنِ مسیرِ ظهور است. فقیه حاکمِ شهید، خود را «پیشقراولِ ظهور» میبیند. او در مقامِ یک «سدِ مستحکم» در برابرِ طوفانهایِ باطل عمل میکند و با شهادتِ خویش، «هزینه سنگینِ راهِ حق» را به امت نشان میدهد تا آنها را از «رخوتِ تاریخی» بیدار کند. این کنشگریِ مقتدرانه، دقیقاً همان «تراثِ اصیلِ شیعه» است که در طولِ اعصار، در انتظارِ مجالی.
اگر بتوان مرحله گذار از «فقیه مبارز» به «فقیه شهید» را یک «سیرِ پارادایمیک» دانست، آنگاه مراسم تشییع، نه یک واقعه گذرا، بلکه «نقطه تمرکزِ (Focus Point) این تحولِ تاریخی» است. در این نقطه، تمام ابعاد سیاسی، مذهبی و تاریخیِ این چهار مرحله در یک «لحظه واحد» با هم تلاقی میکنند.
در چهارچوب نظری این یادداشت، تشییع عظیم آیتالله العظمی خامنهای، نشاندهنده پیروزیِ منطقِ «فقیه حاکم» بر منطقِ «مرجعیتِ انفعالی» است. در اینجا، تشییع برخلاف آنچه در تاریخِ مرجعیتِ سنتی شاهد بودهایم، تجلیِ «مسئولیتِ معرفتی» است. در این مرحله، تشییع به معنایِ بازشناسیِ قدرت توسط تودههاست؛ قدرتی که دیگر نه بر پایه «اعتراض به ساختار»، بلکه بر پایه «بنا کردنِ ساختار» استوار شده است. از منظر مذهبی، این تشییع بازخوانیِ معنایی از مفهوم «ولایت» است. در این لایه، تشییع نشان میدهد که چگونه «تشیع» از یک «ایده مبارزجویانه و انتزاعی» به یک «واقعیتِ حاکمیتی و مستقر» بدل شده است. این یعنی دین دیگر تنها یک «مجموعه تئوریک» برای زندگی شخصی نیست، بلکه به یک «نیروی محرکه تاریخی» تبدیل شده که هویتِ سیاسیِ جامعه را بازتعریف میکند. نقطه اوج و غایتِ این سیرِ تکاملی، در پیوندِ میان «حاکمیت» و «شهادت» نهفته است؛ بنابراین، تشییع در این روایت، نه یک مراسم برای پایانِ یک دوران، بلکه «تثبیتِ آغازِ یک دوران» است؛ گذار از «مقاومت در برابر ساختار» به «ایجاد و صیانت از ساختارِ حق» که درنهایت، با پیوندِ حاکمیت و شهادت، به «تمدن مستقرِ امامی» میانجامد.
نتیجهگیری
این نوشتار با تبیینِ سیرِ تحولیِ نقش فقیه، نشان داد که جایگاه او در بسترِ نهضت، یک توالیِ زمانیِ ساده نیست، بلکه یک «تکاملِ وجودی» است. این سیر، از بازگشت به اصالتِ «مبارزه» آغاز شده، از طریقِ «حکمرانی و تثبیتِ ساختار» عبور کرده و درنهایت، در نقطه تلاقیِ «حاکمیت و شهادت»، به کمالِ معرفتی و تاریخی خود میرسد. در این چهارچوب، چهار مرحله کلیدی تبیین شد. فقیه مبارز که با شکستنِ سکوتِ معرفتی، دین را از یک «مجموعه تئوریک» به یک «نیروی محرکه تاریخی» بدل میکند. فقیه حاکم مؤسسکه با عبور از منطقِ اعتراض، به منطقِ «بنا کردن» و «تدبیر الهی» دست مییابد و میان آرمانگرایی و واقعگرایی، پیوند برقرار میکند. فقیه تثبیتکننده که با نهادینهسازیِ قدرت، شورِ انقلابی را به «نظمِ تمدنی» و «ثباتِ ساختاری» تبدیل میکند. فقیه شهید که حساسترین مرحله این سیر است. اگر این سیرِ تکاملی را در واقعه «تشییع» بازخوانی کنیم، درمییابیم که مراسم تشییع، درواقع «نمایشِ نهاییِ این کمالِ وجودی» است. تشییع، لحظهای است که در آن، تمامِ این ابعاد (مبارزه، حاکمیت، تثبیت و شهادت) در یک «واقعه جمعی» با هم ادغام میشوند. در تشییع، تودهها نهتنها برای یک «رهبر سیاسی»، بلکه برای یک «منطقِ تاریخی»است؛ برای حکومتی که از دلِ مبارزه برخاست، با نظم و ساختار تثبیت شد و با پذیرشِ مسئولیتِ شهادت، «حقیقتِ الهی و ماندگار» بدل گشت. بدینترتیب، تشییع، پایانِ یک دوران نیست، بلکه «تثبیتِ وجودیِ تمدن مستقر» در قلب تاریخ است.