در عراق تشییع نبود؛ قیام بود
Revolution History 2026/08/16

در عراق تشییع نبود؛ قیام بود

به گزارش روابط عمومی پژوهشگاه علوم و معارف انقلاب اسلامی، این روزها در آستانه چهلمِ به‌خاک‌سپاری رهبر شهید انقلاب ایستاده‌ایم. در چنین مقطع پرمعنایی، بازخوانی آنچه در تشییع امام مجاهد، آیت الله عظمی سید علی خامنه‌ای در نجف و کربلا گذشت، نه یک یادآوری معمولی، بلکه یک ضرورت است؛ ضرورتی برای زنده‌نگه‌داشتن پیمان‌هایی که در آن روزهای بی‌مانند بسته شد.

هنوز ابعاد تشییع رهبر شهید انقلاب در عراق به‌خوبی باز نشده است؛ نه شمار میلیون‌هایی که در مسیر نجف و کربلا به پا خاستند به‌درستی برآورد شده و نه عظمت آن حماسه در قاب تصویر گنجیده است. با این همه، همان روایت‌های جالبی که تاکنون از دل این حماسه مردمی بیرون آمده، بسیار شنیدنی است؛ روایت‌هایی که هر یک سندی است از پیوندی عمیق میان مردم عراق و سیدالقائد.

محمدحسین کشکولی، رئیس شبکه افق و نماینده صداوسیما در تشییع عراق، خود از نزدیک‌ترین شاهدان این رویداد تاریخی بود؛ از کارگاه آماده‌سازی ماشین حمل پیکر تا فرودگاه نجف، و از مجسر کوفه تا بین‌الحرمین. آنچه می‌خوانید، روایت دست‌اول او از آنچه با چشم خود دید است؛ روایتی که بازخوانی‌اش در آستانه چهلم، طعم دیگری دارد. 


در ادامه این روایت را بخوانید:

در عراق تشییع نبود؛ قیام بود

روایتی از تشییع رهبر شهید در عراق

محمدحسین کشکولی، رئیس شبکه افق و نماینده‌ صدا و سیما در تشییع عراق

 

چشم‌اندازی از عراق؛ تشییع نبود، قیام بود

به مناسبت مسئولیتی که حقیر در عراق برای پوشش تشییع حضرت آقا داشتم، اتفاقات بسیار عجیب و عمیقی را با چشم خود دیدم.  من در تمام ایام تشییع، در تهران، قم، مشهد و عراق حضور داشتم. مراسم ایران را از طریق فضای مجازی و رسانه کم‌وبیش دنبال می‌کردم؛ اما می‌خواهم خدمت شما برادران و خواهران عزیز عرض کنم که در کشور عراق، تشییع اتفاق نیفتاد؛ قیام شد. یک وقتی به رفقا می‌گفتم: حقیقتاً ما برای آقا عزاداری نکردیم؛ عراقی‌ها صاحب عزای واقعی بودند. ما عزادار نبودیم.

 

 کارگاه آماده‌سازی ماشین حمل پیکر؛ فرماندهانی در لباس کارگری

ما ایرانی‌هایی که آنجا خدمت می‌کردیم، چند شب توفیق داشتم در کنار ماشین مطهر حمل پیکر باشم؛ همان‌جا که با همکارانمان مشغول آماده‌سازی آن بودیم. وقتی حال‌وهوای بچه‌های حشد شعبی و برادران عراقی را می‌دیدم که داشتند ماشین را آماده می‌کردند، خودم خجالت می‌کشیدم.

در آن کارگاهی که ماشین حمل پیکر آماده می‌شد، تقریباً یک هفته هر شب می‌رفتیم و سر می‌زدیم. همکاران من هم مستقر بودند و کمک می‌کردند؛ البته زحمت اصلی را برادران عراقی، رزمندگان، عزیزان ما در عراق و نیروهای حشد شعبی انجام می‌دادند.

هیچ زمانی نبود که یکی از این بچه‌هایی را که مشغول کار بودند ببینم و در جیبش پارچه‌ای یا چفیه‌ای نباشد. در حین کار، وقتی جوشکاری می‌کرد، همان پارچه را به فلزها، به در و دیوار کامیون می‌کشید و تبرک می‌کرد؛ گریه می‌کرد. خیلی عجیب بود. آن موقع هنوز تقریباً یک هفته مانده بود تا پیکر مطهر به عراق برسد. برای خود من حال این عزیزان خیلی جالب بود.

این حال را به فرمانده محترم حشد شعبی گفتم ـ که خودش شبانه‌روز، یکی از فرماندهان ارشد، پای همان کامیون حضور داشت و کمک می‌کرد. عرض کردم: «چقدر حال این کارگرهای شما خوب است؛ چقدر این‌ها به آقا علاقه دارند.»

گفت: «این‌ها کارگر نیستند. خیلی از این‌ها فرمانده‌های حشد شعبی هستند. خودشان گفته‌اند ما می‌آییم کمک می‌کنیم ماشین را آماده کنیم. اینی را که می‌بینی، فرمانده فلان محور است؛ آن یکی که دارد جوشکاری می‌کند، مسئول فلان جاست؛ آن یکی که تخته‌ها را می‌برد، پیچ می‌بندد یا برق‌کشی می‌کند، مسئول فلان بخش است.» آدم باورش نمی‌شد. همه لباس کارگری پوشیده بودند و مثل پروانه دور این ماشین می‌چرخیدند.

 

 

 شب وداع با ماشین حمل پیکر؛ روضه و سینه‌زنی در کارگاه

شب تشییعی که در واقع همان روز مراسم قم بود، شبش پیکر به نجف آمد و ما آنجا استقبال کردیم. یعنی یک شب قبل؛ در واقع شامِ تشییع قم و بعد از مراسم تهران.

وقتی کار آماده‌سازی ماشین‌ها تمام شد، همان فرمانده به من زنگ زد. من نجف بودم. گفت: «سریع خودت را برسان. امشب یک روضه گرفته‌ایم؛ می‌خواهیم با این ماشین وداع کنیم.»

گفتم: «چطور؟»

گفت: «بچه‌ها دلتنگند. می‌گویند امشب آخرین شبی است که کنار این ماشین هستیم و می‌خواهیم دور این ماشین عزاداری کنیم و روضه بخوانیم.»

گفتم: «بگذارید نماینده ایرانی‌ها هم باشد؛ حالا مثلاً یک مسئول ایرانی هم حضور داشته باشد.» من از طرف صداوسیما مسئولیت داشتم. برادران نیروی قدس، برادران سفارت، همه بودند و کمک می‌کردند. بچه‌های اتحادیه هم که خیلی زحمت می‌کشیدند، آنجا حضور داشتند.

خودم را با سرعت به محل کارگاه رساندم. دیدم ماشین را وسط کارگاه گذاشته‌اند. همه بچه‌هایی که دست‌اندرکار بودند نشسته‌اند. یک سید شروع کرد روضه خواندن. بعد مداح شروع به مداحی کرد و این‌ها زارزار گریه می‌کردند، کنار همان ماشینی که قرار بود فردا پیکر مطهر روی آن قرار بگیرد.

بعد از مدتی، آن فرمانده حشد شعبی بلند شد و گفت: «این‌طوری فایده ندارد؛ بلند شوید، باید سینه بزنیم.» همه بلند شدند و دور این ماشین شروع کردند به سینه زدن. آن‌چنان عزاداری می‌کردند و سینه می‌زدند که ما واقعاً هاج‌وواج مانده بودیم.

بعد نگاه کردم دیدم تعداد زیادی دبه‌های بزرگ گلاب آوردند. شروع کردند تمام این ماشین را با گلاب شستن. بعضی از شما زرنگ هستید؛ روضه را جلوتر از من فهمیدید. نوش جانتان، هر کسی روضه را فهمید.

گلاب را برمی‌داشتند، با پارچه به بدنه ماشین می‌کشیدند، روی همان جایی که قرار بود پیکر مطهر قرار بگیرد می‌ریختند، گریه می‌کردند، پارچه‌هایشان را تبرک می‌کردند و با ماشین حمل پیکر وداع می‌کردند؛ آن هم یک شب قبل از ورود پیکر.

 

 غسل گلاب و احترام سادات به جایگاه پیکر مطهر

 

نکتۀ جالب این بود که در همان ماشین، یک سردخانۀ کوچک، شبیه یخچال، با نهایت احترام ساخته بودند؛ همان محلی که قرار بود پیکر مطهر در آن قرار بگیرد. هیچ‌کس اجازه نداشت وارد آن قسمت شود. می‌گفتند فقط سادات باید به آنجا بروند؛ همان محل اصلی که قرار بود پیکر مطهر در آن قرار بگیرد.

نمی‌دانم چرا بعضی از شما دارید بلندبلند گریه می‌کنید؛ حتماً اهل روضه‌اید. الحمدلله همه هیئتی هستید.

سادات، عمامه‌هایشان را برداشتند. چند نفر از طلاب سید، پابرهنه شدند. حتی دیدم جوراب‌هایشان را هم درآوردند. با ظرف‌های گلاب به سمت همان محل اصلی رفتند و شروع کردند به گلاب ریختن.

فرمانده محترم حشد شعبی به من گفت: «شما سرباز سیدالقائد بودید، ایرانی هستید؛ شما هم اجازه دارید، شما هم داخل بیایید.» من هم رفتم. کنار این سادات ایستادیم. آن‌ها روضه می‌خواندند و هم‌زمان آن محل را تمیز می‌کردند. واقعاً صحنۀ عجیبی بود؛ شب وداع با ماشین حمل پیکر.

 

 استقبال در فرودگاه نجف؛ تشریفاتی که در هم ریخت

بعد از آن، وقتی ماشین به سمت نجف حرکت کرد، می‌خواهم خدمت شما عرض کنم که شبی که در فرودگاه نجف از پیکر استقبال کردیم و ما مسئول پوشش تصویری بودیم، بنا بود مسئولان، نخبگان، فرماندهان، رؤسای قبایل، رؤسای دانشگاه‌ها و حوزه‌های علمیه برای استقبال از پیکر مطهر حاضر شوند.

طبیعتاً وقتی استقبالی در سطح مسئولان برگزار می‌شود، تشریفات خاص خودش را دارد. تیم تشریفات عراقی هم آمده بودند و مستقر شده بودند. ما هم برای پوشش تصویری کمک می‌کردیم. همه‌چیز را با نظم چیده بودند. فرش قرمز پهن شده بود. قرار بود مسئولان در سمت ساختمان فرودگاه بایستند و وقتی هواپیما می‌رسد، همه‌چیز طبق برنامه انجام شود. خود برادران عراقی با تمام وجود درباره جزئیات بحث می‌کردند که چگونه حرمت این پیکر بهتر حفظ شود.

برنامه این بود که پیکر مطهر با تشریفات، بر دوش تیم تشریفات ریاست‌جمهوری قرار بگیرد، روی فرش قرمز حرکت داده شود و به جایگاهی که در فرودگاه نجف آماده شده بود منتقل شود. سپس مسئولان، نخبگان و سران عشایر، دسته‌دسته بیایند، تسلیت بگویند و برگردند. این برنامه‌ای بود که برایش طراحی شده بود.

وقتی نگاه کردم، دیدم اولین هواپیما که نشست، خانواده شهدا داخل آن بودند. اما در میان مسئولان و سران عشایر ولوله‌ای به پا شد؛ همه تصور کردند هواپیمای حامل پیکر مطهر رسیده است و شروع کردند به گریه کردن.

 

جالب است خدمت شما عرض کنم که در این برنامه، هم بچه‌های حشد شعبی، هم بچه‌های حزب‌الله لبنان و با محوریت دوستان اتحادیه در عراق، در بخش رسانه‌ای همکاری می‌کردند. همان عزیزانی که مراسم تشییع پیکر سید حسن نصرالله را اجرا کرده بودند، آنجا حضور داشتند.

به یکی از دوستان گفتم: «حال‌وهوای این جمعیت خیلی عجیب است. بعید می‌دانم آن تشریفاتی که برنامه‌ریزی شده، عملی شود. دوربین‌ها را آماده کنید؛ اگر برنامه از مسیر پیش‌بینی‌شده خارج شد، آماده پوشش باشیم.»

برادران و خواهران عزیز، دقیقاً همین اتفاق افتاد. شما تصاویرش را به‌صورت زنده از تلویزیون دیدید.

وقتی پیکر مطهر از هواپیما پایین آورده شد، آن را روی حمالی گذاشتند که با دقت و سلیقه ساخته بودند؛ تخته‌ای دسته‌دار، بسیار مرتب و منظم، که برای آماده‌کردنش زحمت زیادی کشیده بودند. آجودان‌ها و نیروهای تشریفات ریاست‌جمهوری آن را بر دوش گرفتند و کنار هواپیما آمدند. با آسانسور مخصوص، پیکر مطهر را پایین آوردند؛ همان تصاویری که هنوز هم در دسترس است و امشب هم اگر مراجعه کنید، می‌توانید ببینید.

پیکر مطهر را روی آن حمال قرار دادند. هنوز چند قدم بیشتر حرکت نکرده بودند که ناگهان دیدم تمام مسئولان، نمایندگان مجلس، فرماندهان و شخصیت‌های حاضر، به سمت پیکر شروع به دویدن کردند. این صحنه در تصاویر کاملاً مشخص است.

تمام تشریفات به هم ریخت. همه خودشان را به پیکر رساندند و مانند پروانه دور آن می‌چرخیدند. موج جمعیت، پیکر را جابه‌جا می‌کرد. به سمت جایگاه تشریفات رفت و حتی بخشی از تجهیزات و وسایلی که آماده کرده بودند، بر اثر فشار جمعیت افتاد. اصلاً همه‌چیز به هم ریخت.

همه شعار می‌دادند: «هیهات منّا الذلّة». همه شعار می‌دادند: «یا لثارات الحسین».

وقتی این صحنه را دیدیم، مطمئن شدیم که فردا در نجف، در مراسم تشییع، قیامتی برپا خواهد شد.

 

 تشییع در نجف و کوفه؛ سیل جمعیت از نیمه‌شب

قرار بود تشییع رسمی در شهر کوفه، ساعت شش صبح آغاز شود. شما خودتان دیدید چه اتفاقی افتاد. قرار بود مراسم تشریفات حدود نیم ساعت طول بکشد، اما نزدیک یک‌ونیم تا دو ساعت ـ کم‌وزیاد ـ طول کشید، چون جمعیت اصلاً اجازه اجرای تشریفات را نمی‌داد. آدم باورش نمی‌شد که مسئولان عراقی با چه حالی از پیکر استقبال می‌کردند.

 

پیش از این مراسم، ما به دیدار استاندار نجف رفته بودیم و او می‌گفت شنیده بودیم که سیدالقائد خیلی دوست داشت به نجف و کربلا برای زیارت بیاید. استاندار نجف به من گفت: «شما فکر نکنید ما برای یک شهید، برای کسی که از دنیا رفته، برنامه‌ریزی می‌کنیم. ما برای کسی برنامه‌ریزی می‌کنیم که زنده است. ما معتقدیم سیدالقائد زنده است و برای زیارت امیرالمؤمنین(ع) آمده است. با همه توانمان برنامه‌ریزی می‌کنیم تا میزبان ایشان باشیم».

برادران و خواهران! قرار بود ساعت شش صبح تشییع در نجف اشرف آغاز شود؛ اما از ساعت دو نیمه‌شب، تصاویر را داشتیم که مردم از خیابان‌های مختلف، از سمت ناصریه، از مسیر کربلا، از سمت کوفه، فوج‌فوج به سمت محل تشییع حرکت می‌کردند. از ساعت یک و دو بامداد، سیل جمعیت در راه بود. عراقی‌ها هم از حوالی ساعت یازده و دوازده شب، ناچار شدند تمام خیابان‌های منتهی به مسیر تشییع را ببندند، زیرا دیگر امکان کنترل این حجم از جمعیت وجود نداشت.

 

2- نجف.jpg

 

مسیر تشییع؛ از جسر کوفه تا حرم امیرالمؤمنین(ع)

قرار بود مسیر تشییع به سمت حرم امیرالمؤمنین(ع) بسته شود. برنامه این بود که پیکر مطهر از جسر کوفه (پل کوفه) حرکت کند، از شارِعِ العِشرین و سوقِ الکبیر عبور کند و وارد حرم مطهر امیرالمؤمنین(ع) شود.

ما تصویر زنده را از داخل فرودگاه نجف گرفتیم. وقتی پیکر مطهر با خودرو از فرودگاه حرکت کرد، هنوز پنج یا شش کیلومتر تا ابتدای مسیر اصلی باقی مانده بود که جمعیت به سمت ماشین هجوم آوردند. مردم نجف، ساعت چهار و پنج صبح، دنبال ماشین حمل پیکر می‌دویدند و عزاداری می‌کردند.

قرار بود ساعت شش صبح پیکر از جسر کوفه وارد مسیر تشییع شود، اما حوالی ساعت نه صبح، پیکر هنوز در نجف تقریباً حرکت نمی‌کرد. شما تصاویر کربلا را دیدید، اما نجف واقعاً قیامت بود.

پشت سر پیکر، همه شعار می‌دادند. همان شعاری که در فضای مجازی هم منتشر شد و همکاران من آن را ثبت کردند. همه می‌گفتند: «بابا، خانه‌خراب شدیم.» این خطاب به امیرالمؤمنین(ع) بود. مردم بر سر و صورت خود می‌زدند.

پشت پیکر شعار می‌دادند: «خوش آمدی، ای خارِ چشم آمریکا و اسرائیل.» «خوش آمدی، ای خارِ چشم سازشکاران.»

عراقی‌ها با تمام وجود عزاداری می‌کردند. دسته‌های بسیار بزرگ، حتی دسته‌های صد هزار نفری، از ناصریه آمده بودند. عکس نوه عزیز چهارده‌ماهۀ آقا را در دست گرفته بودند و شعار «یا رقیه، یا رقیه» سر می‌دادند. یک شعار معروف دیگر هم داشتند؛ مرتب می‌گفتند: «بابا، بابا...» با عکس آن کودک چهارده‌ماهه، پشت پیکر عزاداری می‌کردند.

 

من به‌عنوان یکی از خادمان پوشش رسانه‌ای در عراق قسم می‌خورم که نتوانستیم عظمت این صحنه‌ها را در قاب تصویر جا بدهیم. نتوانستیم این شور و این عظمت را، چه در نجف و چه در کربلا، آن‌گونه که بود پوشش بدهیم. مردم موج می‌زدند. شعارهایشان هم برای ما عجیب بود. پشت پیکر مطهر سیدالقائد شعار می‌دادند: «لبیک یا سید مجتبی.»

 

 ورود به حرم امیرالمؤمنین(ع)؛ درهایی که باز نمی‌شدند

پیکر را به سمت حرم امیرالمؤمنین(ع) آوردند. شما دیدید که در داخل حرم چه قیامتی برپا شد. طلاب حوزه علمیه نجف از صبح در صحن حرم منتظر بودند. قرار بود ساعت یازده نماز خوانده شود، اما با سه‌چهار ساعت تأخیر، پیکر مطهر به حرم رسید. شما تصاویر را ببینید.

نزدیک به یک ساعت، ما پخش زنده داشتیم، اما در ورودی حرم امیرالمؤمنین(ع)، از سمت صحن حضرت زهرا(س)، فقط توانستیم خودرو را جلو ببریم؛ اصلاً امکان پیاده کردن پیکر وجود نداشت. موج جمعیت آن‌قدر به خودرو فشار می‌آورد که درهای حرم باز نمی‌شد. تصاویرش موجود است. درهای حرم، از شدت فشار جمعیت، باز نمی‌شد تا پیکر مطهر را وارد کنند.

این استقبال مردم نجف و مردم عراق از سیدالقائد بود. در داخل حرم هم که خودتان دیدید چه اتفاقاتی افتاد.

 

1 نجف.jpg

 

مسیر نجف تا کربلا؛ مشایه‌ای که غوغا شد

اما مسیر نجف تا کربلا... واویلا... ای کاش فرصت بود تا صبح برای شما صحبت می‌کردم و فقط از اتفاقاتی که در این مسیر رخ داد برایتان می‌گفتم.

ما دو‌سه روز قبل، در مسیر نجف تا کربلا، مشغول طراحی و جانمایی دوربین‌ها بودیم؛ اینکه دوربین‌ها کجا قرار بگیرند، حرکت هلی‌شات چگونه باشد و از چه مسیرهایی تصویربرداری کنیم.

در همان مسیر، پیرزن خمیده‌ای که زنبیلی در دست داشت، به سمت ما آمد. از من پرسید: «ایرانی هستی؟» گفتم: «بله.» از ظاهر ما، ماشین‌ها و تجهیزات مشخص بود. گفت: «برای تشییع پیکر سیدالقائد آمده‌ای؟» گفتم: «بله.»

 

گفت: «من از قبیله بنی‌اسد هستم.» بعد گفت: «به ما خبر داده‌اند که می‌خواهند پیکر سیدالقائد را با بالگرد از بالای روستای ما عبور بدهند و به کربلا ببرند.» بعد گفت: «ما زنان بنی‌اسد جمع شدیم و رفتیم استانداری کربلا. به مسئولان گفتیم: ما بر این خانواده حق داریم. ما پدر ایشان را هزاروچهارصد سال پیش کفن و دفن کردیم. حق ندارید پیکر را با بالگرد از بالای مسیر عبور بدهید.»

این را گفت و رفت؛ در حالی که گریه می‌کرد. و همین هم شد.

برادران و خواهران! عشایر عراق در مسیر مشایه غوغا کردند. برنامه این بود که مسیر نجف تا کربلا حدود یک ساعت طول بکشد، اما تصمیم گرفته شد پیکر به‌صورت زمینی منتقل شود. در تمام مسیر، گروه‌گروه از عشایر، زیر آفتاب پنجاه‌شصت درجۀ عراق ایستاده بودند. از ساعت دوازده، یک ظهر، زیر آن آفتاب سوزان منتظر بودند. هر وقت کامیون حامل پیکر می‌رسید، مردم دور آن حلقه می‌زدند.

یکی از تصاویر زیبایی که ثبت کردیم، مربوط به یکی از عشایر عراق بود. از فاصلۀ یک یا دو کیلومتری، وقتی دیدند ماشین حمل پیکر در حال نزدیک شدن است، همه یکباره شروع به دویدن کردند. این تصاویر در فضای مجازی منتشر شده است. جمعیت عظیمی در مسیر می‌دویدند تا خودشان را به پیکر برسانند.

صحنه دیگری که هرگز فراموش نمی‌کنم این بود که نوزادهای کوچکشان را در آغوش می‌آوردند و می‌گفتند: «این نوزاد را بگیرید و به تابوت متبرک کنید.» من با چشم خودم دیدم که نیروهای ارتش عراق ـ نه حشد شعبی ـ درجه‌های نظامی‌شان را کنده بودند، اتیکت نامشان را جدا کرده بودند و بسته‌بسته به ما می‌دادند و می‌گفتند: «این‌ها را به پیکر متبرک کنید.»

در تمام مسیر، مردم مانند پروانه دور پیکر می‌چرخیدند. نزدیکی خان‌النص، یادم هست که جمعیت بسیار زیادی از جوانان، حدود پنجاه کیلومتری کربلا، دور پیکر مطهر حلقه زده بودند.

 

 هروله روستاییان و پنج دقیقه‌ای که همه‌چیز را عوض کرد

در یکی از روستاها، مردم شروع کردند به هروله کردن. رئیس قبیله آمد و گفت: «آقا، می‌شود فقط پنج دقیقه؟» همه‌اش می‌گفت: «خمس دقائق... خمس دقائق...» گفت: «فقط پنج دقیقه اجازه بدهید پیکر اینجا، در روستای ما بماند.»

ما هم با بچه‌ها صحبت کردیم. گفتند: «آقا، بایستید؛ پنج دقیقه که چیزی نیست.» وقتی خودرو ایستاد، زن و مرد دور ماشین حمل پیکر هروله می‌کردند؛ خانم‌ها عقب‌تر و آقایان جلوتر. همراه هروله، ذکر می‌خواندند، بر سر و صورت خود می‌زدند و عزاداری می‌کردند.

 

3- نجف.jpg

 

 ورود به کربلا؛ «اولین زائر اربعین خوش آمدید»

 

اما آنجایی که واقعاً مرا شکست، ورودی کربلا بود.

برادران و خواهران! وقتی پیکر مطهر را به نزدیکی گاراژ سید جوده آوردیم، قرار بود از آنجا وارد شارع‌العباس شود. کسانی که اربعین به کربلا رفته‌اند، آن مسیر را می‌شناسند؛ از همان‌جا گنبدهای حرم تا حدودی دیده می‌شود.

جوان‌های عراقی دور پیکر می‌چرخیدند، عزاداری می‌کردند، بر سر و صورت خود می‌زدند و ذکر می‌گفتند. مثل همین سکویی که الآن ما روی آن ایستاده‌ایم، در تقاطع سید جوده سکویی آماده کرده بودند. دیدم استاندار کربلا بالای آن ایستاده است. دو‌سه روز قبل هم خدمت ایشان رسیده بودیم. حال عجیبی داشت.

حرفی به من زد که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. من به او گفته بودم: «شما استاندار شهر مهمی هستید. اینجا سرزمین ظهور است؛ جایی که سربازان امام زمان(عج) قرار است گرد هم بیایند. قدر جایگاه خودتان را بدانید».

استاندار به من گفت: «حالا که این را گفتی، من هم چیزی به تو بگویم.» گفت: «شنیده‌ام سیدالقائد یک‌بار گفته بود خیلی دوست دارد، حتی برای مدت کوتاهی، به زیارت کربلا بیاید. این درست است؟» گفتم: «بله. هر وقت زائران اربعین خدمت ایشان می‌رسیدند، می‌گفتند به نیابت از ما چند قدم در مسیر راه بروید و سلامی به امام حسین(ع) برسانید».

بعد گفت: «من می‌خواهم کاری بکنم؛ کمکم می‌کنی؟» گفتم: «چه کاری؟» گفت: «هر سال پرنده‌هایی وارد شهر کربلا می‌شوند. مردم کربلا می‌گویند این‌ها اولین زائران امام حسین(ع) برای اربعین هستند و با آمدنشان به هم تبریک می‌گویند که زائران رسیدند. ما هم همیشه تابلویی در ورودی شهر نصب می‌کنیم و روی آن می‌نویسیم: خوش آمدید، زائران اربعین.»

بعد گفت: «به دلم افتاده امسال اولین زائر اربعین، سیدالقائد، شهید سید علی خامنه‌ای است. می‌خواهم تابلویی نصب کنم و بنویسم: اولین زائر اربعین، به شهر کربلا خوش آمدید. و وقتی سیدالقائد وارد کربلا می‌شود، زائران اربعین را هم با خودش وارد شهر کند.»

واقعاً کار زیبایی کرد. در ورودی شهر کربلا، تابلوی بزرگی نصب کرد. عکس مبارک آقا را چاپ کرده بودند و کنار آن نوشته بودند: «اولین زائر اربعین، به کربلا خوش آمدید.»

وقتی پیکر می‌خواست وارد شهر کربلا شود، دیدم استاندار کربلا و جمع زیادی از مسئولان و مردم روی همان سکو رفته‌اند. با تشریفات خاصی اشاره کرد و گفت: «یک لحظه نگه دارید.» در حالی که جمعیت موج می‌زد، میکروفن را گرفت و گفت: «بنده، به‌عنوان استاندار کربلا، به اولین زائر اربعین حسینی خوش‌آمد عرض می‌کنم. خوش آمدی، ای شهید.» بعد شروع کرد به رجزخوانی. جوان‌ها دور پیکر، بر سر و صورت خود می‌زدند، سینه می‌زدند و عزاداری می‌کردند.

 

4- نجف.jpg

 

 جوانی که صورتش را خون‌آلود کرد؛ «من اهل کوفه‌ام»

من فقط یک خاطره دیگر عرض کنم و دیگر مزاحم نشوم؛ چون ظاهراً وقت محدود است، در حالی که حرف بسیار زیاد است.

خانم‌ها و آقایان! گاهی که فرصتی پیدا می‌کردم، با خودم می‌گفتم حیف است. بالاخره بیشتر وقت ما صرف رفت‌وآمد و پیگیری کارها می‌شد، اما هر وقت چند دقیقه‌ای فرصت پیدا می‌کردم، می‌رفتم پشت کامیون حمل پیکر، سینه می‌زدم و عزاداری می‌کردم.

یک‌بار دیدم جوانی حدود بیست‌ویک یا بیست‌ودو ساله، که هنوز ریش کاملی هم نداشت، آن‌قدر با دست به صورتش می‌زد و با ناخن صورتش را می‌خراشید که تمام صورتش خون‌آلود شده بود. واقعاً دلم سوخت. به خدا قسم، خودم هم عزاداری می‌کردم، اما در مقایسه با آن‌ها، انگار اصلاً سینه نمی‌زدم. این جوان عراقی آن‌قدر خودش را پشت کامیون حمل پیکر زد که خون از صورتش جاری شد.

رفتم، بغلش کردم. دستش را گرفتم و گفتم: «خودت را نزن.» از او پرسیدم: «ایرانی هستی؟» گفت: «نه، تو ایرانی هستی؟» گفتم: «بله».

گفت: «شما ایرانی‌ها سال‌ها شعار دادید: ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند.» بعد با تأکید گفت: «من اهل کوفه‌ام. آمده‌ام به این آقا بگویم من مثل آن‌ها نیستم که زینب را تنها بگذارم».

در همان حال، یک پرچم ایران هم در دستش بود. گفت: «آمده‌ام ثابت کنم که ما اهل کوفه، پای آقا و پای سیدالشهدا می‌ایستیم.»

به خدا قسم، دست‌وپایم سست شد. با خودم گفتم: «خدایا...»

 

 در حرم امام حسین(ع) و بین‌الحرمین؛ تابوتی که شکست

اما روضه اصلی، جای دیگری بود. این را عرض کنم و دیگر سخنم را تمام کنم.

روضه اصلی زمانی بود که پیکر مطهر بر روی دست‌ها وارد حرم امام حسین(ع) شد. جای همه شما خالی. به نیابت از همه مردم ایران، آنجا زیارت کردیم.

اما اتفاق عجیبی افتاد. تا آن لحظه، تابوت مطهر سالم بود. همین که پیکر وارد حرم امام حسین(ع) شد، دیدیم پرچم روی تابوت پاره شد. تابوت شکست. انگار قرار بود این اتفاق بیفتد. بخشی از تابوت جابه‌جا شد. البته تابوت به‌گونه‌ای طراحی شده بود که یک تابوت دیگر در داخل آن قرار داشت تا، خدای ناکرده، آسیبی به پیکر مطهر وارد نشود. اما همان تابوت بزرگی که پیکر را وارد حرم امام حسین(ع) کرده بود..

 

و وقتی پیکر مطهر وارد حرم حضرت ابوالفضل‌العباس(ع) شد، قیامتی برپا شد. همین که آن تابوت آسیب دید، مردم در حرم بر سر و صورت خود می‌زدند. نمی‌دانم الآن دل شما کجاست؛ اما خدا شاهد است که من از عراق برگشته‌ام، ولی هنوز دلم در کربلا مانده است.

وقتی پیکر مطهر وارد حرم امام حسین(ع) شد، جمعیت یکپارچه شعار می‌دادند: «لبیک یا حسین» و «یا لثارات الحسین». پیکر مطهر در بین‌الحرمین حرکت می‌کرد و عاشقان امام حسین(ع) دور آن می‌چرخیدند.

 

 روضه تابوت؛ «پیکر شما شبیه جدت حسین(ع) بود»

 

فقط می‌خواهم یک جمله بگویم؛ بگذارید این روضه من باشد. وقتی تابوت مبارک وارد حرم حضرت ابوالفضل‌العباس(ع) شد، درِ تابوت کمی جابه‌جا شده بود. بچه‌ها تلاش می‌کردند آن را نگه دارند. تابوت را در جایی زمین گذاشتند. دیدم چند نفر از رزمندگان و خادمان، خودشان را روی تابوت انداختند تا مبادا در اثر فشار جمعیت، بی‌احترامی‌ای صورت بگیرد. هم‌زمان جمعیت را عقب می‌زدند و می‌گفتند: «بگذارید تابوت را درست کنیم.»

حضرت آقا هم در پیامشان به این نکته اشاره کردند. در پیام خون‌خواهی، فرمودند: «امام شهید ما نشان از حضرت زهرا(س) داشت.» من هم شنیده‌ام؛ از بعضی منبری‌ها و از برخی افراد شنیده‌ام که ظاهراً پهلوی مبارکشان آسیب دیده بود. نمی‌دانم؛ من هم این مطالب را در رسانه‌ها دیدم.

اما یک جمله از پیام حضرت آقا بیش از همه مرا به روضه برد. آنجا که فرمودند: «پیکر شما شبیه جدت، حسین(ع)، بود.»

نمی‌دانم چه بر آن پیکر گذشته بود... در حرم امام حسین(ع) مدام با خودم می‌گفتم: «یا اباعبدالله! تابوت این عزیز را میلیون‌ها نفر در بین‌الحرمین مانند پروانه احاطه کرده‌اند. همین که اندکی به تابوت آسیبی رسید، دل ما طاقت نیاورد. پس زینب(س) چه کشید؟ وقتی آمد و دید عزیز فاطمه(س) را در آن وضعیت...»

 

6- کربلا.jpg

 

 زنان عراقی و یاد حضرت زینب(س)

این پیکر، با نهایت احترام، بر دوش مردم تشییع شد. اما حضرت زینب(س) چه دید؟ اهل‌بیت(ع) چه کشیدند؟ دور این پیکر مطهر، دختر آقا، عروس آقا و نوه آقا حضور داشتند. شب قبل، وقتی به حرم امام حسین(ع) آمده بودند، برایشان مجلس زنانه‌ای برگزار شد. ما تصاویر آن را نتوانستیم پخش کنیم. شما نمی‌دانید زنان عراقی چگونه بر سر و صورت خود می‌زدند و عزاداری می‌کردند. من یاد حضرت زینب(س) افتادم. آن روز که وارد شام شد، مردم سنگ می‌زدند؛ اما اینجا، مردم دور پیکر می‌چرخیدند.

مردم کربلا بقچه‌های گل آماده کرده بودند. وقتی پیکر وارد حرم امام حسین(ع) شد، از طبقه‌های بالای حرم، گلبرگ بر سر پیکر می‌ریختند. واقعاً ببینید این صحنه‌ها چقدر متفاوت بود.

 

 عهد و پیمان؛ پای این پرچم بایستید

ای مردم! ما خون‌خواه آن آقایی هستیم که حسینی زندگی کرد، حسینی شهید شد و پرچم حسین(ع) را بر دوش ما گذاشت.

ای مردم! پای این راه بایستید. پای این پرچم بایستید. ما خواب راحت را از دشمنان خواهیم گرفت. ما پای شهیدمان می‌ایستیم تا روز آزادی بیت‌المقدس، تا نابودی رژیم صهیونیستی و تا شکست آمریکا.

مردم! در میدان بمانید. کوتاه نیایید. این شعار «یا لثارات الحسین»، مطالبه و خواسته آقای ماست. ان‌شاءالله بر این عهد خواهیم ایستاد.

ما امید داریم که روزی آقا بازگردند؛ رجعت کنند و فرمانده ما دوباره سید علی حسینی خامنه‌ای باشد. ان‌شاءالله.

 

Share:

Comments

Be the first to comment.