بعثت آخرالزمانساز مردم: بازخوانی نسبت امام، امت و خواص در مسیر تمدن نوین اسلامی
به گزارش روابط عمومی پژوهشگاه علوم و معارف انقلاب اسلامی، کتاب «بر مدار میراث؛ روایت استمرار امانت» که به همت پژوهشگاه علوم و معارف انقلاب اسلامی و دانشگاه امام صادق(ع) منتشر شده، مجموعهای از آثار و جستارهای میانرشتهای است که با محوریت نسبت میان سه مفهوم «امامت»، «میراث» و «استمرار» تدوین شده است. نویسندگان این مجموعه با بهرهگیری از رویکردهای الهیاتی، تاریخی، اجتماعی و فرهنگی، به بررسی چگونگی تداوم یک حقیقت تاریخی پس از شهادت امام شهید، حضرت آیت الله العظمی سید علی خامنهای و نحوه حضور آن در حافظه و حیات اجتماعی جامعه پرداختهاند.
در کتاب «بر مدار میراث؛ روایت استمرار امانت»، محمدهادی همایون، استادتمام معارف اسلامی و فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق(ع)، در مقاله «بعثت آخرالزمانساز مردم: بازخوانی نسبت امام، امت و خواص در مسیر تمدن نوین اسلامی» به نسبت میان امام، امت و نخبگان در تجربه انقلاب اسلامی میپردازد.
نویسنده با تکیه بر مفهوم «ابتلا»، توضیح میدهد که از منظر مقاله، جامعه مؤمن پس از عبور از آزمونهای تاریخی میتواند به مرحلهای از بلوغ و مسئولیتپذیری برسد که در تحقق یک مأموریت تمدنی نقشآفرین باشد.
همایون در ادامه، با بازخوانی دیدگاههای رهبر شهید درباره مسیر «انقلاب اسلامی، نظام اسلامی، دولت اسلامی، جامعه اسلامی و تمدن اسلامی»، مسئله دولت اسلامی را فراتر از اصلاح رفتار کارگزاران میداند.
در این چارچوب، تجربههایی مانند دفاع مقدس، فعالیتهای جهادی، مشارکتهای مردمی و مقاومت اجتماعی، زمینه طرح مفهوم «مردم مبعوث» را فراهم میکنند؛ مردمی که از مخاطب حکمرانی فراتر رفته و به حاملان فعال مأموریت تاریخی انقلاب تبدیل میشوند.
بخش مهم مقاله به نسبت مردم و خواص و نقش رهبر شهید در این منظومه اختصاص دارد؛ جایی که نویسنده بر پیوند مستقیمتر امام و امت و ضرورت بازتعریف جایگاه نخبگان تأکید میکند.
از نگاه مقاله، استمرار این مسیر در گرو آن است که نخبگان ظرفیتهای برخاسته از متن جامعه را بشناسند، سازماندهی و به ساختارهای پایدار تبدیل کنند؛ رویکردی که در نهایت میتواند زمینه تحقق جامعه و تمدن نوین اسلامی را فراهم کند.
مشروح این مقاله را در ادامه بخوانید:
بعثت آخرالزمانساز مردم: بازخوانی نسبت امام، امت و خواص در مسیر تمدن نوین اسلامی
محمدهادی همایون
استاد تمام معارف اسلامی و فرهنگ و ارتباطات، دانشگاه امام صادق(علیهالسلام)
مقدمه
یکی از پرسشهای بنیادین در اندیشه سیاسی و اجتماعی اسلام، نسبت میان «امام» و «امت» است. قرآن کریم از یک سو امامت را مقامی الهی و ممتاز معرفی میکند و از سویدیگر، مؤمنان را به طلب جایگاه پیشوایی فرامیخواند: «وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَامًا». همچنین در آیاتی دیگر از اراده الهی برای تبدیل مستضعفان به پیشوایان و وارثان زمین سخن گفته شده است. این مجموعه آیات این پرسش را مطرح میسازد که آیا امامت صرفاً مقامی فردی است یا میتواند در سطح یک امت و جامعه نیز معنا پیدا کند؟
این پرسش در پرتو تجربه انقلاب اسلامی ایران اهمیت بیشتری مییابد. انقلاب اسلامی تنها جابهجایی یک نظام سیاسی نبود، بلکه تلاشی برای ایجاد الگویی جدید از حیات اجتماعی و حرکت به سوی تمدن نوین اسلامی محسوب میشد. در چنین افقی، نسبت میان رهبری، مردم، نخبگان و نهادهای حکمرانی صرفاً یک مسئله سیاسی نیست بلکه بخشی از فرایند شکلگیری یک جامعه تمدنساز بهشمار میآید.
اگر امامت را صرفاً یک منصب فردی ندانیم، این امکان پدید میآید که درباره «امامت امت» نیز بیندیشیم؛ یعنی وضعیتی که در آن یک جامعه، پس از طی مسیرهای دشوار تاریخی، به سطحی از مسئولیتپذیری، استقامت و توان اثرگذاری میرسد که بتواند در تحولات فراتر از مرزهای خود نقش ایفا کند. فهم این مسئله میتواند در تحلیل جایگاه مردم در تجربه انقلاب اسلامی و آینده تمدنی آن راهگشا باشد.
۱. امامت؛ محصول ابتلا و آمادگی برای هدایت
در منطق قرآن، امامت نقطه آغاز حرکت نیست، بلکه نتیجه یک فرایند تربیتی و آزمونهای بزرگ الهی است. از همینرو، امامت را نمیتوان صرفاً به معنای ریاست سیاسی یا جایگاه اجتماعی دانست بلکه مرتبهای از شایستگی برای هدایت و راهبری است که پس از اثبات صلاحیت در میدان عمل حاصل میشود.
نمونه روشن این حقیقت در زندگی حضرت ابراهیم(ع) دیده میشود. قرآن کریم بیان میکند که آن حضرت پس از پشتسر گذاشتن مجموعهای از آزمونهای دشوار، از مبارزه با شرک و تحمل هجرت تا آمادگی برای فدا کردن فرزند خویش، به مقام امامت رسید: «إِنِّی جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا». ترتیب آیه نشان میدهد که امامت نتیجه عبور موفق از امتحان است، نه امتیازی که پیش از آن اعطا شده باشد. ابراهیم(ع) ابتدا در میدان ابتلا ساخته شد و سپس مسئولیت هدایت مردم را بر عهده گرفت.
همین قاعده را میتوان در تاریخ امتها نیز مشاهده کرد. قرآن کریم در توصیف بندگان ممتاز خداوند، دعایی را نقل میکند که در آن ابتدا طلب «قرّه أعین» و سپس درخواست امامت مطرح میشود: «رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّیاتِنَا قُرَّه أَعْینٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَامًا». تقدّم قرّه العین بر امامت معنادار است؛ گویی جامعه مؤمنان باید نخست در متن ابتلائات تاریخی، شاهد پایداری، رشد و استقامت نیروهای خود و بهویژه زنان و کودکان باشد و در میان سختیها به آرامش و اطمینان برسد، تا شایستگی پیشوایی و هدایت دیگران را پیدا کند. بنیاسرائیل نیز پیش از آنکه وارث زمین شوند و از میان آنان امامانی برگزیده شوند، دوران طولانی استضعاف و رنج را پشت سر گذاشتند. این تجربه تاریخی، مرحلهای از تربیت جمعی بود که آنان را برای پذیرش مسئولیتهای بزرگتر آماده ساخت. از اینرو قرآن کریم پیوندی مستقیم میان صبر تاریخی و امامت برقرار میکند و نشان میدهد که پیشوایی امتها نه از مسیر قدرت و غلبه ظاهری، بلکه از دل مقاومت در ابتلاء و وفاداری به عهد الهی حاصل میشود. در چنین نگاهی، امامت یک امت نتیجه طبیعی بلوغی است که پس از عبور از میدانهای دشوار آزمون و دستیابی به «قرّه أعین» جمعی پدید میآید.
حادثه عاشورا نیز از همین منظر قابل فهم است. عاشورا در ظاهر یک فاجعه بزرگ انسانی بود؛ اما در تاریخ اسلام به سرچشمه یکی از ماندگارترین جریانهای هویتساز و تحولآفرین تبدیل شد. تأثیر ماندگار این واقعه را نمیتوان صرفاً با معیارهای نظامی یا سیاسی توضیح داد؛ بلکه باید آن را در قدرتی جستوجو کرد که از دل ایثار، فداکاری و پایداری در برابر انحراف، و سپس با همراهی کاروان اسرا و خلق پدیده عظیم اربعین پدید آمد و توانست وجدان تاریخی مسلمانان را در طول قرنها تحت تأثیر قرار دهد.
این نمونهها نشان میدهد که ابتلا در سنت الهی صرفاً به معنای تحمل رنج نیست. آزمونهای تاریخی کارکردی تربیتی دارند؛ ظرفیتهای واقعی را آشکار میکنند، مرز میان ادعا و عمل را نشان میدهند و افراد یا جوامع را برای پذیرش مسئولیتهای بزرگتر آماده میسازند. از همینرو، هرچه مأموریت تاریخی گستردهتر باشد، مسیر دستیابی به آن نیز معمولاً با آزمونهای عمیقتر همراه است.
بر ایناساس، میان «ابتلا» و «امامت» رابطهای ساختاری وجود دارد. جامعهای که قرار است نقش راهبر و الهامبخش ایفا کند، پیش از آن باید توانایی حفظ هویت، پایداری در برابر فشارها و ترجیح ارزشهای بنیادین بر منافع کوتاهمدت را در عمل نشان داده باشد. به همین دلیل، تاریخ پیامبران و امتهای الهی را میتوان تاریخی از آزمون و آمادگی برای هدایت دانست؛ مسیری که در آن پیشوایی، نه یک امتیاز از پیش دادهشده، بلکه حاصل شایستگی اثباتشده در میدانهای دشوار زندگی است.
۲. انقلاب اسلامی و مسئله دولت اسلامی
الگوی پنجمرحلهای «انقلاب اسلامی، نظام اسلامی، دولت اسلامی، جامعه اسلامی و تمدن اسلامی» از جمله چهارچوبهای نظری است که توسط امام شهید برای تبیین مسیر تمدنی انقلاب اسلامی ارائه شده و میتوان آن را بهعنوان تکملهای عملیاتی بر الگوی کلان امام خمینی تلقی کرد. امام خمینی بیش از آنکه به چنین مرحلهبندی تفصیلی بپردازند، افق انقلاب را در سه سطح ایران، جهان اسلام و جهان ترسیم میکردند. درمقابل، امام شهید با تمرکز بر الزامات درونی فرایند تمدنسازی، کوشیدهاند مراحل شکلگیری تمدن نوین اسلامی را در قالب یک الگوی منسجم توضیح دهند. بر اساس این الگو، عبور از هر مرحله نیازمند تحقق نسبی الزامات مرحله پیشین است و از همینرو تمدن اسلامی نه صرفاً یک آرمان نهایی، بلکه نتیجه یک فرایند تاریخیِ پیوسته و چندلایه تلقی میشود.
انقلاب اسلامی توانست نظم سیاسی پیشین را دگرگون سازد و نظامی مبتنی بر مردمسالاری دینی ایجاد کند. تثبیت این نظام نیز با وجود جنگ تحمیلی، تحریمها، تهدیدهای امنیتی و فشارهای خارجی تحقق یافت. با اینحال، مرحله دولت اسلامی همچنان یکی از پیچیدهترین مراحل این مسیر باقی مانده است.
اگر در سالهای گذشته یکی از مهمترین شاخصهای دولت اسلامی، اخلاق و تعهد کارگزاران تلقی میشد، تجربههای اخیر نشان داده است که ریشه بسیاری از ناکامیها و حتی برخی انحرافات رفتاری را باید در سطحی عمیقتر جستوجو کرد؛ یعنی در دستگاه محاسباتی حاکم بر تصمیمگیریها. از اینمنظر، مسئله اصلی تنها این نیست که کارگزاران چه میزان متدین یا اخلاقیاند بلکه این است که با چه منطق و الگویی مسائل کشور را تحلیل میکنند و برای آن راهحل مییابند. هنگامی که محاسبات بر مبنای الگوهایی شکل گیرد که از جهانبینی و آرمانهای انقلاب اسلامی فاصله دارند، حتی نیتهای خیر نیز ممکن است به نتایجی ناسازگار با اهداف انقلاب منتهی شود؛ بنابراین، دولت اسلامی را باید مرحلهای دانست که در آن نه فقط رفتار کارگزاران، بلکه عقلانیت حاکم بر ساختار تصمیمگیری، برنامهریزی و اداره کشور نیز بر اساس مبانی اسلامی و انقلابی بازسازی شده باشد. در چنین وضعیتی، اخلاق کارگزاران و صحت محاسبات آنان دو امر جداگانه نیستند بلکه هر دو از یک بنیان معرفتی و تمدنی مشترک سرچشمه میگیرند.
یکی از موانع اصلی در این مسیر، تداوم الگوهای معرفتی و مدیریتیای است که در بستر تمدن نوین غربی شکل گرفتهاند. بسیاری از نخبگان سیاسی، اجرایی و دانشگاهی، حتی با وجود پایبندی به انقلاب اسلامی، در تحلیل مسائل و طراحی راهحلها از مفروضاتی بهره میبرند که با افق تمدنی انقلاب سازگاری کامل ندارند. این مسئله در حوزههایی مانند توسعه، اقتصاد، علوم انسانی، سیاستگذاری عمومی و حتی تعریف پیشرفت قابل مشاهده است.
پیامد این وضعیت، شکلگیری شکافی میان آرمانها و سازوکارهای تحقق آنهاست. در چنین شرایطی، برخی ظرفیتهای اجتماعی و فرهنگی جامعه کمتر مورد توجه قرار میگیرند و تصمیمگیریها عمدتاً بر پایه محاسبات رسمی و ساختاری صورت میپذیرد. درحالیکه تجربه انقلاب اسلامی نشان داده است که بسیاری از پیشرفتها و مقاومتهای کشور تنها با تکیه بر ظرفیتهای دولتی و عرفی نوین قابل توضیح نیست.
نمونههای متعددی از این واقعیت وجود دارد؛ از نقش تعیینکننده مردم در دفاع مقدس گرفته تا شکلگیری گروههای جهادی، فعالیتهای مردمی در محرومیتزدایی، مشارکت گسترده در مدیریت بحرانهای طبیعی و شبکههای داوطلبانه خدمترسانی در دوران شیوع کرونا و فرمان آتش به اختیار نیروهای فرهنگی. این تجربهها نشان میدهد که بخشی از توان جامعه خارج از سازوکارهای رسمی دولت شکل میگیرد و میتواند در حل مسائل ملی نقشآفرینی کند.
از اینمنظر، مسئله دولت اسلامی صرفاً یک مسئله اداری یا ساختاری نیست بلکه به تحول در نوع نگاه به جامعه بازمیگردد. عبور از این مرحله زمانی امکانپذیر خواهد بود که نخبگان و مدیران کشور، مردم را نه صرفاً مخاطب سیاستها، بلکه بخشی از فرایند تولید راهحل و پیشبرد تحولات اجتماعی بدانند. چنین تحولی میتواند زمینه ورود به مرحله جامعه اسلامی را فراهم سازد.
۳. ظهور مردم مبعوث
یکی از مهمترین پدیدههایی که میتوان در بستر تجربه انقلاب اسلامی مورد توجه قرار داد، ظهور آن چیزی است که میتوان از آن با عنوان «مردم مبعوث» یاد کرد. مقصود از این مفهوم، جامعهای است که از نقش صرفاً حمایتی یا واکنشی فراتر رفته و به یکی از عوامل فعال در شکلدهی به روندهای اجتماعی و تاریخی تبدیل شده است.
برای آنکه این مفهوم روشنتر شود، میتوان چهار ویژگی اصلی برای آن برشمرد:
نخست، احساس مسئولیت نسبت به سرنوشت عمومی جامعه؛
دوم، آمادگی برای مشارکت داوطلبانه در حل مسائل جمعی؛
سوم، حفظ انسجام و جهتگیریهای کلان در شرایط فشار و بحران؛
چهارم، توانایی ایجاد شبکههای همکاری و اعتماد اجتماعی.
بر اساس این تعریف، مردم مبعوث صرفاً مردمی نیستند که از یک نظام سیاسی حمایت میکنند بلکه جامعهای هستند که خود را در تحقق یک مأموریت تاریخی سهیم میدانند و برای آن نقش فعال قائلاند.
اهمیت تجربههای مردمی جمهوری اسلامی که پیشتر بدان اشاره شد، در آن است که نشان میدهد جامعه میتواند از جایگاه دریافتکننده خدمات و سیاستها فراتر رود و خود به بخشی از فرایند حل مسئله تبدیل شود. در چنین وضعیتی، مردم تنها موضوع حکمرانی نیستند بلکه به یکی از ارکان آن تبدیل میشوند.
این تحول، نسبت میان مردم و نخبگان را نیز دستخوش تغییر میکند. در الگوهای کلاسیک، نخبگان تولیدکننده اندیشه و تصمیم و مردم مجریان یا مصرفکنندگان آن تلقی میشوند؛ اما هنگامی که جامعه از سطح بالاتری از مشارکت و مسئولیتپذیری برخوردار باشد، نقش نخبگان نیز تغییر میکند. وظیفه اصلی آنان دیگر صرفاً هدایت از بالا نیست بلکه فهم، سازماندهی و جهتدهی به ظرفیتهای اجتماعی موجود است.
آنچه تا اینجا از نقش مردم در انقلاب اسلامی و پیشبرد امر جمهوری اسلامی در برهههای گوناگون بیان شد همه ذیل عنوان مردمسالاری دینی قابل تبویب و جمعبندی است. اما ماجرای بعثت مردم امری فراتر از آن چیزی است که تا کنون بهعنوان مردمسالاری دینی میشناختهایم. در این چهارچوب، «بعثت مردم» صرفاً به معنای گسترش مشارکت عمومی یا انتقال بخشی از مسئولیتهای اجتماعی و سیاسی به آحاد جامعه نیست. در این مرتبه، مردم دیگر تنها مشارکتکنندگان در اداره جامعه یا پشتیبانان یک حرکت تاریخی نیستند بلکه خود به حاملان مستقیم مأموریت تاریخی انقلاب تبدیل میشوند. این همان الگویی است که در تاریخ انبیا نیز مشاهده میشود؛ جایی که پس از طی مراحل دشوار ابتلاء، جامعه مؤمنان به مرتبهای از رشد و بلوغ میرسد که در تحقق اراده الهی نقشی فعال و مستقیم مییابد.
ویژگی اصلی این وضعیت، شکلگیری نوعی پیوند بیواسطهتر میان امت و امام است. اگر در مراحل پیشین، ارتباط مردم با حقیقت هدایت عمدتاً از طریق ساختارها، نهادها و لایههای مختلف خواص و کارگزاران صورت میگرفت، در مرحله بعثت مردم، این نسبت صورتی آشکارتر و مستقیمتر پیدا میکند. از همین منظر است که تعبیر «ما» در پیام اخیر رهبر انقلاب، که در آن «مردم و من» در کنار یکدیگر قرار میگیرند، صرفاً یک تعارف سیاسی یا ادبی تلقی نمیشود، بلکه میتواند نشانهای از ارتقای نسبت امام و امت به مرتبهای جدید از همدلی، همافقی و همراهی تاریخی باشد.
در سنت الهی، چنین وضعیتی مسبوق به سابقه است. پیامبران الهی پس از عبور از آزمونهای سنگین، به مرتبهای میرسیدند که اراده آنان در امتداد اراده الهی قرار میگرفت و از همین رهگذر، جامعه مؤمنان نیز در پرتو پیوند با امام خویش به ظرفیتهایی فراتر از وضعیت عادی دست مییافت. ثمره این پیوند، پایداری بیشتر در برابر سختیها، خستگیناپذیری در انجام مأموریتها و شکلگیری نوعی بصیرت جمعی است که میتواند جامعه را در شرایط پیچیده تاریخی از تردید و سرگردانی عبور دهد.
بر ایناساس، بعثت مردم را باید مرحلهای از اتحاد عمیق امام و امت دانست؛ مرحلهای که در آن مردم تنها مخاطب هدایت نیستند، بلکه خود در مقام تحققبخش آن ظاهر میشوند. در چنین وضعیتی، امتِ برآمده از میدانهای ابتلاء و مجاهدت، به سطحی از بلوغ تاریخی دست مییابد که میتواند در کنار امام بار پیشبرد یک مأموریت تمدنی را بر دوش گیرد. از اینمنظر، بعثت مردم را میتوان یکی از مهمترین نشانههای ورود انقلاب اسلامی به مرحلهای جدید از حیات تاریخی خود دانست؛ مرحلهای که در آن نسبت میان امام و امت به بیشترین درجه همگرایی و همافقی خود نزدیک میشود.
از اینمنظر، مردم مبعوث را میتوان یکی از نشانههای گذار از دولت اسلامی به جامعه اسلامی دانست. جامعه اسلامی صرفاً جامعهای نیست که قوانین دینی داشته باشد، بلکه جامعهای است که بخش قابل توجهی از مسئولیتهای اجتماعی، فرهنگی و تمدنی در آن به صورت آگاهانه توسط خود مردم پذیرفته و پیگیری شود. به همین دلیل، آینده تمدنی انقلاب اسلامی بیش از هر چیز به میزان توانایی آن در حفظ، تقویت و سازماندهی این سرمایه اجتماعی وابسته خواهد بود.
۴. مسئله خواص و شکاف میان آرمان و واقعیت
یکی از مسائل مهم در تجربه انقلاب اسلامی، نسبت میان مردم و نخبگان در مواجهه با تحولات تاریخی است. مرور برخی از مقاطع مهم چهار دهه گذشته نشان میدهد که گاه میان برداشت عمومی جامعه و تحلیل بخشی از نخبگان سیاسی، اجرایی و فکری فاصلهای شکل گرفته است. این فاصله لزوماً ناشی از ضعف تعهد یا کمبود دانش نیست بلکه غالباً از تفاوت در چهارچوبهای تحلیلی و اولویتهای تصمیمگیری ناشی میشود.
نخبگان به اقتضای مسئولیتهای خود ناگزیرند مسائل کشور را در قالب شاخصهای اقتصادی، ملاحظات حقوقی، الزامات مدیریتی و مناسبات بینالمللی تحلیل کنند. این امر ضروری است؛ اما هنگامی که این ملاحظات به تنها مبنای تصمیمگیری تبدیل شود، ممکن است برخی ظرفیتهای فرهنگی، اجتماعی و هویتی جامعه کمتر دیده شوند. در چنین وضعیتی، آنچه ممکن و واقعبینانه تلقی میشود، صرفاً در چهارچوب ساختارهای موجود تعریف میگردد و امکان تصور راهحلهای نو یا ظرفیتهای تازه کاهش مییابد. و این در حالی است که ایجاد یک پیچ تاریخی و چرخش تمدنی جز با جهش از صورتهای تمدن پیشین به الگوهای تمدن جدید ممکن نیست.
درمقابل، مردم بسیاری از مسائل را از دریچه تجربه زیسته، حافظه تاریخی و ارزشهای فرهنگی خود میبینند. به همین دلیل، در برخی بزنگاهها توانستهاند سطحی از پایداری و امید اجتماعی را حفظ کنند که در محاسبات رسمی کمتر قابل پیشبینی بوده است. با اینحال، این واقعیت به معنای برتری مردم بر نخبگان یا بینیازی از تخصص نیست. هیچ جامعهای بدون دانش، برنامهریزی و مدیریت کارآمد قادر به حل مسائل پیچیده خود نخواهد بود. همانگونه که توان اجتماعی بدون سازماندهی ممکن است پراکنده شود، تخصص نیز بدون پیوند با ارزشها و نیازهای واقعی جامعه کارآمدی خود را از دست میدهد.
از اینمنظر، مسئله اصلی در نسبت مردم و خواص، نه هدایت جامعه از سوی یک طبقه ممتاز، بلکه شکلگیری نظمی جدید از تولید نخبگان در بستر حرکت تاریخی مردم است. برخلاف الگوی رایج در تمدن نوین که در آن تحولات بزرگ عمدتاً از سوی طبقات نخبگانی، اشراف سیاسی، اقتصادی و فکری طراحی و به جامعه تحمیل میشود، در منطق تمدنی انقلاب اسلامی، سرچشمه تحول در متن جامعه و در میان مردم قرار دارد. به همین دلیل، خواص این تمدن نیز نمیتوانند مستقل از این بستر اجتماعی شکل بگیرند، بلکه باید یا خود را با بعثت مردم هماهنگ کرده و به آن بپیوندند، یا بهتدریج جای خود را به نسل جدیدی از نخبگان بدهند که از دل همین تجربه تاریخی و زیسته مردمی برآمدهاند.
در این چهارچوب، نقش خواص بیش از آنکه پیشگامی بر مردم باشد، همگام شدن با آنان و صورتبندی علمی، اجرایی و نهادی ظرفیتهایی است که پیش از این در متن جامعه ظهور یافته است. از همینرو، یکی از مهمترین مسائل دوره کنونی را میتوان تلاش برای پیوند خوردن لایههای مختلف خواص با این حرکت مردمی دانست؛ تلاشی که در عرصههای گوناگون فرهنگی، هنری، علمی، اجرایی و سیاسی قابل مشاهده است. هر میزان که این پیوند عمیقتر شود، امکان شکلگیری نهادها، ساختارها و الگوهای متناسب با تمدن نوین اسلامی نیز افزایش خواهد یافت.
بر ایناساس، آینده تمدنی انقلاب اسلامی نه در بازتولید الگوی نخبهسالار تمدن غرب، بلکه در تحقق الگویی متفاوت معنا پیدا میکند؛ الگویی که در آن مردم مبعوث، کانون اصلی تولید فرهنگ، معنا و حرکت اجتماعی هستند و خواص نیز مشروعیت و کارآمدی خود را از میزان اتصالشان به این جریان زنده و تاریخی به دست میآورند. در چنین وضعیتی، تمدن نه از فراز هرم قدرت، بلکه از متن جامعه و از دل پیوند امام، امت و خواصِ برخاسته از امت سر برمیآورد.
بر ایناساس، یکی از مهمترین وظایف نخبگان در دوره کنونی، فهم دقیقتر تحولات اجتماعی و بازتعریف رابطه خود با جامعه است. در شرایطی که مردم نقش فعالتری در عرصههای اجتماعی، فرهنگی و حتی حل مسائل عمومی یافتهاند، موفقیت نخبگان بیش از گذشته به توانایی آنان در فهم، سازماندهی و هدایت این ظرفیتها وابسته خواهد بود.
۵. جهاد، مقاومت، شهادت و بازسازی اجتماعی
تاریخ ملتها نشان میدهد که بحرانهای بزرگ همواره به معنای فرسایش و فروپاشی نیستند. بسیاری از تحولات تمدنی دقیقاً در بستر جنگها، فشارها و آزمونهای دشوار شکل گرفتهاند. چنین رخدادهایی اگرچه هزینههای سنگینی بر جوامع تحمیل میکنند؛ اما همزمان ظرفیتهای پنهان انسانها و جوامع را آشکار ساخته و زمینه بازسازی و نوسازی اجتماعی را فراهم میآورند. از اینمنظر، بحران صرفاً یک وضعیت اضطراری نیست، بلکه میتواند به میدان ظهور نیروها، قابلیتها و استعدادهایی تبدیل شود که در شرایط عادی امکان بروز نمییابند.
تجربه انقلاب اسلامی نیز از این قاعده مستثنا نیست. دفاع مقدس تنها یک رویارویی نظامی نبود، بلکه مدرسهای تاریخی برای تربیت نسلی از مدیران، فرماندهان، اندیشمندان و کنشگران اجتماعی بهشمار میرفت. بسیاری از نیروهایی که در دهههای بعد در عرصههای مختلف کشور نقشآفرینی کردند، محصول همین میدان بزرگ مجاهدت بودند. انقلاب اسلامی در عمل نشان داد که فشارهای بیرونی، اگر با ایمان و مقاومت همراه شود، میتواند به بستری برای تولید ظرفیتهای جدید اجتماعی تبدیل گردد.
با اینحال، در منطق انقلاب اسلامی، نقش شهادت فراتر از یک عامل اجتماعی یا تاریخی است. در نگرش دینی، شهید کسی نیست که از صحنه حیات حذف شده و یادش ماندگار شده باشد، بلکه به تعبیر قرآن کریم وارد مرتبهای دیگر از حیات میشود؛ حیاتی که هرچند از دیدگان ظاهری پنهان است؛ اما آثار و برکات آن در زندگی جامعه مؤمنان استمرار مییابد. از اینرو، شهادت در منظومه فکری انقلاب اسلامی نه پایان اثرگذاری، بلکه آغاز نوعی حضور متفاوت و عمیقتر در متن تاریخ تلقی میشود.
بر همیناساس، شهادت شخصیتهای برجسته انقلاب را نمیتوان صرفاً از منظر فقدان نیروهای انسانی تحلیل کرد. در بسیاری از مقاطع، خون شهیدان به عاملی برای احیای ارادههای جمعی، بازسازی سرمایه اجتماعی و گشودن افقهای تازه تبدیل شده است. گاه تأثیر یک شهید بر جامعه پس از شهادت او به مراتب گستردهتر از دوران حضور ظاهری او بوده است. این واقعیت را میتوان در تجربههای مختلف انقلاب اسلامی مشاهده کرد؛ جایی که شهادت فرماندهان، دانشمندان و رهبران بزرگ، نه موجب توقف حرکت، بلکه سبب گسترش دامنه تأثیرگذاری آنان و ورود نیروهای جدید به میدان شده است.
از اینمنظر، بازسازی اجتماعی در انقلاب اسلامی تنها از طریق جایگزینی نیروهای انسانی صورت نمیگیرد، بلکه از رهگذر پیوند میان مجاهدان حاضر در صحنه و میراث زنده شهیدان نیز تحقق مییابد. جامعهای که فرهنگ شهادت در آن زنده است، سرمایه انسانی خود را صرفاً در افراد حاضر و مسئولان موجود خلاصه نمیکند، بلکه بخشی از هویت و نیروی محرک خود را از الگوهایی میگیرد که با ایثار و فداکاری در حافظه تاریخی و معنوی آن جامعه ماندگار شدهاند.
همین ویژگی سبب میشود که جهاد و شهادت در تجربه انقلاب اسلامی صرفاً ابزار دفاع یا مقاومت نباشد بلکه به یکی از سازوکارهای بازتولید تاریخی جامعه تبدیل شود. در چنین فرایندی، هر میدان ابتلاء میتواند زمینه ظهور نسل جدیدی از نیروهای مؤمن، مسئولیتپذیر و کارآمد را فراهم آورد و هر شهادت، به جای ایجاد خلأ، امکان گسترش یک حقیقت و تعمیق یک آرمان را در سطحی گستردهتر فراهم سازد.
از اینمنظر، پایداری انقلاب اسلامی را نمیتوان تنها با شاخصهای متعارف سیاسی و اجتماعی توضیح داد. بخشی از راز تداوم این حرکت در آن است که توانسته میان زمین و آسمان، میان مجاهدت اجتماعی و الهام معنوی، و میان حضور زندگان دنیا و اثرگذاری شهیدان پیوندی مستمر برقرار کند. به همین دلیل، بسیاری از آزمونهای دشوار تاریخ انقلاب، در کنار همه هزینهها و تلخیهای خود، به بستری برای تقویت انسجام اجتماعی، ظهور نیروهای تازه و تعمیق آگاهی تاریخی جامعه تبدیل شدهاند. این ظرفیت بازتولید مستمر را میتوان یکی از مهمترین عوامل تداوم و پویایی یک حرکت تمدنی دانست؛ ظرفیتی که در آن، خون شهیدان نه پایان راه، بلکه یکی از سرچشمههای دائمی حیات اجتماعی و تاریخی جامعه بهشمار میرود.
۶. الزامات تمدنی دوره جدید
اگر مرحله پیشروی انقلاب اسلامی را عبور از «دولت اسلامی» بهسوی «جامعه اسلامی» و سپس «تمدن اسلامی» بدانیم، مهمترین مسئله پیشِروی نخبگان، بازتعریف نسبت خود با جامعه است. تجربه دو قرن اخیر جهان اسلام و نیز نزدیک به نیمقرن جمهوری اسلامی نشان میدهد که بسیاری از طرحهای اصلاحی و تحولخواهانه زمانی با محدودیت مواجه شدهاند که مردم صرفاً مخاطب سیاستها و تصمیمات تلقی شدهاند. درمقابل، هرگاه مشارکت اجتماعی، شبکههای مردمی و ابتکارهای برخاسته از متن جامعه بهرسمیت شناخته شدهاند، امکان حل مسائل پیچیده و ایجاد تحولات پایدار افزایش یافته است.
در این چهارچوب، نقش نخبگان بیش از آنکه صدور دستور و طراحی از بالا باشد، کشف، سازماندهی و جهتدهی به ظرفیتهایی است که در عرصههای مختلف اجتماعی وجود دارد. دانشگاه، حوزه، نهادهای اجرایی و مراکز سیاستگذاری زمانی میتوانند در مسیر پیشرفت تمدنی مؤثر باشند که تجربه زیسته مردم را به یکی از منابع اصلی شناخت و تصمیمسازی خود تبدیل کنند.
بخش قابلتوجهی از مسائل مزمن کشور را میتوان ناشی از فاصله میان نظام تصمیمگیری و واقعیتهای اجتماعی دانست. براینمونه، در حوزه اقتصاد، بسیاری از سیاستها بر الگوهایی استوار بودهاند که در شرایط تاریخی و فرهنگی متفاوتی شکل گرفته و در نتیجه نتوانستهاند از ظرفیتهایی مانند اقتصاد محلی، شبکههای مردمی، تعاونیها، اعتماد اجتماعی و مشارکت داوطلبانه بهدرستی بهره گیرند.
ازجمله در حوزه علوم انسانی نیز مسئله صرفاً افزودن واژگان دینی به نظریههای موجود نیست. نیاز اصلی، تولید چهارچوبهای تحلیلی جدیدی است که بتواند واقعیتهایی مانند ایثار، مسئولیتپذیری اجتماعی، انگیزههای اعتقادی، فرهنگ مقاومت و مشارکت داوطلبانه را بهعنوان عوامل مؤثر در تحلیل جامعه در نظر بگیرد. بسیاری از رخدادهای مهم انقلاب اسلامی بدون توجه به این عناصر قابل تبیین نیستند.
در عرصه اقتصاد، مفهوم اقتصاد مقاومتی زمانی به یک الگوی عملی تبدیل میشود که از سطح سیاستهای مقطعی فراتر رود و به تقویت تولید مردمی، نوآوری بومی، کاهش وابستگیهای راهبردی و افزایش تابآوری اقتصادی بینجامد. تجربه سالهای تحریم نشان داده است که هرجا ابتکارهای اجتماعی، شرکتهای نوآور و مجموعههای مردمی وارد میدان شدهاند، امکان جبران محدودیتهای بیرونی افزایش یافته است.
در حوزه رسانه نیز تحولات سالهای اخیر نشان میدهد که مردم دیگر صرفاً دریافتکننده پیام نیستند. گسترش رسانههای نوین و شبکههای اجتماعی سبب شده است که بخش مهمی از تولید روایت، تحلیل و جریانسازی فرهنگی در سطح جامعه شکل بگیرد. از اینرو، رسانه تمدنی بیش از آنکه ابزار تبلیغ باشد، بستری برای شکلدهی به حافظه جمعی، انتقال تجربه تاریخی و تقویت هویت مشترک خواهد بود.
در عرصه روابط بینالملل نیز ظرفیتهای تمدنی صرفاً در مناسبات رسمی دولتها خلاصه نمیشود. ارتباطات علمی، فرهنگی، رسانهای و مردمی میان ملتها میتواند زمینه شکلگیری شبکههای گسترده همکاری را فراهم کند؛ شبکههایی که در بسیاری از موارد اثرگذاری آنها از روابط رسمی سیاسی پایدارتر است.
بر ایناساس، موفقیت مرحله جدید انقلاب اسلامی بیش از هر چیز به توانایی نخبگان در تبدیل سرمایه اجتماعی جامعه به نهادها، سیاستها و الگوهای پایدار وابسته است. هرچه فاصله میان نظام تصمیمگیری و واقعیتهای زندگی مردم کمتر شود، امکان حرکت به سوی جامعهای فعال، مسئولیتپذیر و برخوردار از انسجام فرهنگی بیشتر خواهد شد. این تحول را میتوان گذار از «حکمرانی برای مردم» به حکمرانی با مشارکت مردم و بلکه «حکمرانی مردم» دانست؛ گذاری که یکی از مهمترین پیششرطهای ورود به مرحله تمدنی انقلاب اسلامی بهشمار میآید.
نتیجهگیری
مرور تجربه چهار دهه گذشته انقلاب اسلامی نشان میدهد که مهمترین دستاورد این حرکت تاریخی را نمیتوان صرفاً در ایجاد نهادهای سیاسی، توسعه توان دفاعی یا گسترش زیرساختهای اجرایی خلاصه کرد. در کنار این دستاوردها، پدیده مهمتری نیز شکل گرفته است: افزایش سطح مشارکت، مسئولیتپذیری و حضور اجتماعی بخشهایی از جامعه در مسائل کلان کشور. مفهوم «مردم مبعوث» ناظر به همین تحول است؛ وضعیتی که در آن مردم صرفاً حامی یا ناظر تحولات نیستند بلکه در عرصههای مختلف علمی، فرهنگی، اقتصادی، رسانهای و اجتماعی به بازیگرانی فعال تبدیل میشوند.
از اینمنظر، اهمیت نقلاب اسلامی تنها در تغییر ساختار سیاسی کشور نیست، بلکه در ایجاد زمینهای برای شکلگیری نوعی احساس مسئولیت عمومی نسبت به سرنوشت جامعه نیز قابل مشاهده است. جامعهای که شهروندان آن خود را در قبال آینده کشور، حل مسائل عمومی و حفظ هویت جمعی مسئول بدانند، از ظرفیت بیشتری برای پیشرفت و پایداری برخوردار خواهد بود.
در چنین شرایطی، نسبت میان مردم و نهادهای رسمی نیز دگرگون میشود. اگر در سالهای نخست انقلاب، اولویت اصلی تأسیس و تثبیت ساختارهای حکمرانی بود، در مراحل بعدی مسئله اصلی افزایش توان جامعه برای مشارکت در حل مسائل و تولید سرمایه اجتماعی است. از اینرو، موفقیت تنها با عملکرد ساختارهای رسمی اندازهگیری نمیشود، بلکه باید آن را در میزان حضور و اثرگذاری مردم در پیشبرد اهداف جامعه، عمق پیوند میان امام و امت، گسترش روحیه مجاهدت و مسئولیتپذیری عمومی، و توان جامعه در حفظ وحدت و عبور از آزمونهای تاریخی جستوجو کرد. در الگوی تمدن نوین اسلامی، هرچه مردم از حالت تودهای منفعل به امتی آگاه، مسئول و مبعوث نزدیکتر شوند، ظرفیت جامعه برای حل مسائل، مقابله با تهدیدها و حرکت به سوی افقهای تمدنی افزایش خواهد یافت.
در این وضعیت جدید، نقش خواص و مسئولان نیز نیازمند بازتعریف است. آنان دیگر نمیتوانند خود را صاحبان اصلی تشخیص و مردم را صرفاً مخاطبان تصمیمات خویش بدانند. در منطق بعثت مردم، مسئولان باید در کنار مردم و زیر نگاه و نظارت آنان، وظیفه خدمت و تسهیلگری را بر عهده گیرند. شأن خواص نه پیشی گرفتن از امت، بلکه همراهی با حرکت تاریخی آن و تبدیل ظرفیتهای برآمده از متن جامعه به ساختارها، سیاستها و برنامههای پایدار است. هرچه این نسبت خادمانه عمیقتر شود، پیوند میان نظام تصمیمگیری و مردم استوارتر شده و امکان پیشبرد اهداف تمدنی انقلاب اسلامی نیز افزایش خواهد یافت.
بر اساس این تحلیل، آینده انقلاب اسلامی را نمیتوان صرفاً با الگوی رایج تعامل میان رهبری، نخبگان و جامعه توضیح داد. نشانههای تحولات اخیر حاکی از آن است که انقلاب به سمت الگویی حرکت میکند که در آن پیوند میان امام و امت نقش محوری مییابد و جایگاه واسطهای خواص بهتدریج دگرگون میشود. در این الگو، نخبگی دیگر یک موقعیت ممتاز و مستقل از جامعه تلقی نمیشود، بلکه در درون امت و در نسبت با آن معنا پیدا میکند. خواص یا با حرکت عمومی مردم همسو شده و در متن آن بازتعریف میشوند، و یا نیروهای تازهای از دل جامعه برمیخیزند که مسئولیتهای علمی، اجرایی و فرهنگی را بر عهده میگیرند. بدینترتیب، ظرفیتهای تمدنی آینده بیش از آنکه محصول کنش یک طبقه خاص باشد، حاصل فعلیت یافتن استعدادهای گسترده امت در پرتو پیوندی عمیقتر با امام جامعه خواهد بود.
بر همیناساس، آینده تمدنی انقلاب اسلامی بیش از آنکه به رخدادهای مقطعی سیاسی وابسته باشد، به توانایی آن در حفظ و تقویت این پیوند میان رهبری، جامعه و نخبگان بستگی دارد. اگر این ارتباط در قالب نهادهای کارآمد، فرهنگ عمومی و الگوهای مشارکتی حکمرانی تثبیت شود، امکان شکلگیری الگویی متمایز از پیشرفت و حیات اجتماعی در جهان اسلام فراهم خواهد شد؛ الگویی که در آن سرمایه اصلی، نه صرفاً منابع مادی، بلکه اعتماد اجتماعی، مسئولیتپذیری عمومی، مشارکت آگاهانه و سرمایه انسانی جامعه است، مردمی مبعوث.